سایه آفتاب
روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت خود- تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است : Sapere Aude «در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باش»! این چکیده و خلاصه ای است از یک مقاله درباره روشنگری چیست از کانت با ترجمه یدالله موقن در سایت ماه مگ واقعاً، قرار نبود اتفاق مهمي بيافتد. ساحل همانقدر آرام بود كه ما. شنها همانقدر گرم كه ما. و آخرِ دريا همانقدر دور و دست نيافتني كه يكي از ما. اتفاقها تكراري بودند و شنيدنشان فقط به درد پر كردن اوقات فراغت ميخورد. كنار ساحل نشسته بوديم و شنها را براي پيدا كردن سنگهاي رنگي شفاف، ميگشتيم. موبايلم زنگ خورد. از آسايشگاه بود. مادر براي دهمين بار خواسته بود، مرا ببيند. آن هم در عرض يك هفته. حالا كه اينجا بودم، ترجيح دادم، به ديدنش بروم. قرار شد با هم برويم. راه افتاديم. نيم ساعت بيشتر راه نبود. پاييز هميشه زيبا است، حتي داخل آسايشگاهي كه بوي مرگ و تيزي ادرار در هم شده باشد. توي حياط يكيدوتا پيرمرد با هم حرف ميزنند يا راه ميروند. چند نفر هم از پنجرهها، بيرون را نگاه ميكنند. دختر بچهاي هم با برگها بازي ميكند. پرستار جوان راهنمايي ميكند تا به اتاق مادر بروم. نماز امام زمان ميخوانيم. درست روبهروي دريچههاي بزرگ كولري كه پر از پارچههاي سبز گره شده است. حدود بيست،سي قفل هم به دريچهها بسته شده، يك زن كنار دريچه ايستاده، چادرش را باز كرده. زن ديگري پشت چادر او نشسته، احتمالاً دارد قفل ميبندد. زني هم از نوع كوتولههاي ژنتيكي نان و پنير و سبزي توي پاكت فريزر گذاشته و به ما نزديك ميشود و يواشكي كف دستمان ميگذارد، مبادا مأمور از دستش بگيرد. زير گوشم ميگويد: يازده صلوات. خيلي دلم ميخواهد بدانم اين عدد يازده را از كجا پيدا كرده. زن عمويم پاكت را باز ميكند و يك نوشته در ميآورد، به من ميدهد تا بخوانم. نوشته: اين لقمه را بخوريد، يازده تا صلوات بفرستيد. نيت كنيد اگر نذرتان برآورده شد، دوشنبه هفته بعد، يازده لقمه درست كنيد و به يازده نفر در همين مسجد بدهيد. يك نفر منكر شد، الان توي بيمارستان رواني بستري است. يازده توي گوشم زنگ ميزند. زن عمويم ميگويد: اِ خُدّا. دروغه. (حتماً خدا را با تشديد بخوانيد، چون زن عمو همه حرفهايش را با تشديد ادا ميكند.) زن عمويم آدم كم حرفي است. يعني حرفش را كم ميزند. آزارش به هيچ كس نميرسد. از آنهايي است كه ميگويند قلبش پاك است. امروز از تهران آمد. همه جلو رفتيم و سلام و احوالپرسي كرديم. او فقط سرش را تكان ميداد. يعني سلام و وقتي لبخند ميزند و كمي سرش را كج ميكند، يعني چطوريد؟ وقتي لبهايش را كمي رو به پايين ميكشد و ميگويد: خدّا.(تشديد يادتان نرود.) يعني هرچي خدا بخواهد. خلاصه ميآيد و مينشيند و از هركس كه سؤال كنيم، ميگويد: هي. يا اگر بپرسيم: دخترا و پسرا خوبن؟ ميگويد: خدا. بپرسي چه ميكنن؟ ميگويد: هيچ. كار. خلاصه، بعد از يك ساعتي بلند شد و دستهايش را بهم ماليد و اشاره كرد كه دستشويي كجا است؟ راهنمايياش كردم. رفت و برگشت و دستهايش را جلوي من گرفت و گفت: خشّكه. نگاهي به دستهاش كردم و ديدم واقعاً خشّكه. گفتم: نرفتيد؟ سرش را تكان داد و گفت: چرا. فقط شيلّنگ. خشّكه. بعد آستينش را بالا زد و گفت: وضو؟ و با سرش اشاره كرد كه يعني كجا برم وضو بگيرم. مامان طبق معمول با صلوات شمار مكانيكياش جلو آمد و گفت: جاري، بگو ناهار چي درست كنم. بعد هم قسم وآيه كه بايد براي ناهار بماني. زن عمو همينطور كه مسِ پايش را از روي جوراب ميكشيد، گفت: جارّي، كبّاب. مامان يك ذكر ميگويد و يك بار صلوات شمار را ميزند و دوباره ميگويد: مگر آمديد آتيش ببريد. زن عمو دوباره گفت: نه. جمكرّان. ناهار، جمكرّان. بعد هم با اشاره سر، راه تهران را نشان داد كه يعني بايد تا شب نشده، برگردم. مامان ميگويد: جاري، قديمها مردم كي اين قدر نذر و نياز ميكردند. انگار دردهامون كمتر بود و مردم اين قدر غمگين نبودند. گاه گداري يك نفر روضهاي ميگرفت، از سفره كه اصلاً خبري نبود. زن عمو ميگويد: روزگار! دوباره مامان پا پياش ميشود حالا چرا جمكران؟ زن عمو ميگويد: خُدّا. دوباره اشاره كرد به معدهاش و دو طرف لبهايش را پايين كشيد. فهميديم زخم معده داشته و گفت: خرااااب. بعد سرش را با تأسف تكان داد. اينطور كه ميگويد، كاملاً ميفهمي چقدر حالش بد بوده. بعد مامان با آه و آخي و طفلكي پرسيد: چي شده بوده و چه نذري كرديد، بگيد والله منم خيلي گرفتارم و هم خيلي پا درد شديد دارم. باز زن عمو دستش را بلند كرد و پنج تا انگشتش را بالا آورد و گفت: صلّوات. سفره ابوالفضل. مامان گفت: من به جاي پنجتا صلوات پنج هزارتا صلوات ميفرستم. بعد پرسيد: بايد موقع نذر كردن چه نيتي بكنم؟ راستي توي سفره ابالفضل حلواي تلخ هم بايد گذاشت؟ تا اين حرفها رد و بدل شود، كباب رسيد. سفره انداختيم و دوغي و ريحاني و گوجهكبابي خورديم و آمديم جمكران. دوباره زن كوتوله ژنتيكي ميآيد، نگاهش ميكنم و ميگويم: اينها كه بيشتر از يازدهتا است. ميگويد: اينها مال خواهرم است، خانه خريده. دختر جواني هم آمده ازش كتاب بخرد. ميگويد: ببين اين تو همه سفرهها را گفته. بيبي سهشنبه، سفره خضر و ابراهيم و پنجتن. نوشته هر كدوم را بايد كي بياندازي و چي توش بذاري. چاپ سوم كتابشه، همين روزها است كه تمام بشه. بخر زندگيات زير و رو ميشه. تازه آشپزي هم ياد ميگيري و تا ميبيند مأمور مسجد با شال سبز و پَر به دست جلو ميآيد، غل ميخورد و ميرود. صداي زني از كنج مسجد ميآيد. دارد دعاي توسل را با سوز و گداز ميخواند. تمام كساني كه دورش هستند، شال سياه انداختهاند. به ذكر امام حسين(ع) كه ميرسد، آه و نالهاش بالا ميرود و ميگويد: يكي نذر كرده براش روضة علياصغر بخونم. بچهدار نميشود. اين روضه خيلي مجربه، يكي از آقايان كه خواسته اسمش را نگم بهم ياد داده. اين را چنان با سوز و گداز ميگويد كه آه و زاري جمعيت بلند ميشود. نميفهمم براي آن آقا گريه ميكنند؟ براي آن خانم بيبچه؟ براي خودشان؟ يا براي صداي گرفته و بغض كرده زن مداح؟ يكي از مأمورهاي مسجد همينطور كه رد ميشود، ميگويد: خواهران محترم، ثبت نام براي ختم قرآن و ختم صلوات به نيت سلامتي مقام معظم رهبري و دوباره تكرار ميكند. (كسي چيزي نميگويد. وقتي رد ميشود دلم ميخواهد بگويم: نبود؟ رفتيم ها؟) كمي آن طرفتر دختر بچه هشت نه سالهاي ميخواهد ثبت نام كند. مأمور اشاره ميكند كه برود دفتر و در سايت به صورت اينترنتي ثبتنام كند. زن عمو نماز ظهر و عصرش را همانطور نشسته و با اشاره ميخواند. چادر مامان را هم ميكشد كه يعني جاري تو هم بنشين. مامان ميگويد: دلم نمياد جاري. تا بتونم ميايستم. ميگويم: زن عمو نماز ظهر و عصر، نشسته؟ ميگويد: خدّا. بعد دماغش را چروك ميدهد و ميگويد: خدّا، ميبخشه. ميگويد: نذر كردم. بعد به كتابي كه دست دختر جوان است اشاره ميكند و ميگويد: فقط خدّا. يك دختر بچه توي جانمازم يك بسته آجيل مشكلگشا ميگذارد. بين آجيلها يك 50 توماني هم هست. با سر اشاره ميكند كه بردارم و ميگويد: نذر كن. شوهر كني. كبّاب بخوريم. بعد ميخندد. ميگويم: فقط خدا. قم/ آبان ۱۳۸۹ آقاي ژوردن براي طلبيدن كفشهاي خود، نثر ميگفت و هيتلر براي اعلام جنگ به لهستان. پس نويسنده كسي است كه از كلمات "استفاده" ميكند. او نشان ميدهد، ثابت ميكند، فرمان ميدهد، استفسار ميكند، جواب رد ميدهد، تمنا ميكند، دشنامميدهد،متقاعد ميكند و افكار خود را به ذهن ديگران رسوخ ميدهد.* ......................................................................................... * ادبيات چيست، ژان پل سارتر، ص۳۷. رئالیسم (Realisme) واقع گرایی رئالیسم از ریشه لاتینی Realis آمده است، از ماده Rerrum یعنی شیئی که آن را میتوان واقعی و صاحب شیئیت (چیزمندی) ترجمه کرد. یعنی هرچه که به شیئی و پدیدههای واقعی مستقل از ذهن ما تکیه کند و آن را ملاک قرار دهد. مکتب رئالیسم نقطه ی مقابل مکتب آرماتن گرایی ( ایده آلیسم ) است که وجود جهان خارجی را نفی کرده و همه چیز را تصورات و خیالات ذهنی می داند. رئالیسم مکتبی است که بر بیان واقعیت ها و زندگانی، همان گونه که هست، تکیه دارد. به بررسی دقیق رفتارهای آدمیان، حالت های روحی آنان ، محرومیت ها و بیرحمی ها و فساد جامعه می پردازد و علت های آن ها را بیان می کند. بالزاک نویسنده فرانسوی، تولستوی نویسنده روسی، دیکنز نویسنده انگلیسی، از پیشگامان این سبک بوده اند. مکتب رئالیسم در نیمه دوم سده ی نوزدهم میلادی پدید آمد. رئالیسم به اصالت واقعیت و به وجود جهان خارج و مستقل از ادراک انسان باور دارد. این اسلوب هنری و از جهت استهتیک ( زیبا شناختی) دگرساز و اصلاحگر، هنر را بیش از همه اساوب های هنری متجلی میسازد. از مختصات رئالیسم بازتاب حقیقی شخصیت بغرنج انسانی و مناسبات و روابط گوناگونش نسبت به واقعیت، ارائه اشخاص و حوادث نمونه وار (تیپیک) از طریق چهره پردازی فردی مسائل زندگی است. وقتی به تاریخ پیدایش و تکامل رئالیسم به مثابه ی اسلوب هنری مینگریم، می بینیم که عناصر مرکبه و گرایشهای فکری آن در ادوار ابتدایی تکامل هنر پدید شده بوده است. ولی اسلوب رئالیسم به مثابه یک اسلوب خاص هنری در دوران نوزایی (رنسانی) مثلن در آثار سروانتس و شکسپیر دیده میشود. این مکتب در اواسط سده ی نوزدهم تکاملی شگرف مییابد و به رئالیسم انتقادی ستندال، بالزاک، دیکنز، هوگارت، دومیه، کوریه، منیه، گوگول، توگنف، تولستوی و بسیاری دیگر میرسد. در آثار آنان معایب نظامات اشرافی فئودالی و سرمایهداری افشا میشود و در رهایی فکری و بیداری اجتماعی بشر و برای پیدایش و استقرار آرمانهای دمکراتیک در اندیشه افراد نقش مهمی ایفا میکند. اکنون نیز در آثار بسیاری از هنرمندان مترقی جهان سرمایهداری، اسلوب واقعگرایی نقادانه ادامه دارد و ارایه خلاق آن به صورت رئالیسم انقلابی یا سوسیالیستی درآمده است. این اسلوب، واقعیت پویا، مشخص و تاریخی را در سمت حرکت انقلابی آن در آثار هنری مجسم میکند و از آن جا که هنرمند در این جا مجهز به آگاهی اجتماعی است، برخوردش به پدیدههای اجتماعی و تاریخی برخوردی است در اوج احساس مسئولیت و تعهد و آگاهی و قهرمانان مثبت طراز نوی را از میان تاریخ به میان میکشد. معمولن ماکسیم گورکی را اندیشهپرداز این مکتب، و اثرش مادر را نخستین اثر هنری ناشی از این اسلوب میشمرند. رئالیسم در رمان و نمایش نامه خیال پردازی و فردگرایی رومانتیسم را از میان می برد و با مشاهده ی واقعیت های زندگی و تشخیص درست علل و عوامل آن ها به تشریح و تجسم آن ها می پردازد. فرش را از بالاي پشتبام آويزان كرد. بعد همينطور كه از پلهها دست به زانو پايين ميآمد، گفت: ذليل بميريد ايشالله. بعد با چادرش دسته در را چرخاند و آمد روي پتوي سفيدي كه بالاي اتاق بود، نشست. دستهاي سرخ و ورم كرده اش را به سمت بخاري گرفت. چاي را ريختم توي استكان كمر باريك با چند دانه توت خشك، جلويش گذاشتم. در حاليكه خودش را جمعوجور ميكرد، گفت: خير ببيني مادر، اونجا نشين. برو روي اين پتو گلداره بشين. نشستم. هنوز كامل نشسته بودم كه گفت: پير بشي مادر به اون در تكيه نده. ميترسم بدنت عرق داشته باشه. بعد كنترل تلويزيون را كه توي پاكت فريزي بود، برداشت و تلويزيون را روشن كرد. برنامه زلال احكام بود. آقاي فلاحزاده داشت آداب وضو گرفتن را توضيح ميداد و ميگفت: اول بايد از جاي رستن مو از پيشاني تا زير چانه را شست. گفت: اينها هيچي سرشون نميشه، مادر. ببين چي ميگه آخوندك. خدا بيامرز، آسيد برقعي بزرگ كه پيشش مكتب ميرفتم، آنقدر قشنگ وضو گرفتن را يادمان داد كه تا تو قبرم بذارنم، يادم نميره. هرچه يادگرفتيم از دين و ايمون و خدا و پيغمبر از اون خدا بيامرزه. انگار همين ديروزه، دم حوض وايستاد، آستينهاش رو تا دم شانههاش زد بالا. پاچههاي شلوارش رو تا زانو ورماليد. دستهاش رو برد توي حوض و با بسم الله و صلوات در آورد. اين صلوات از دهنش نميافتاد. ميگفت: بايد مواظب باشيد آب دستتون به اين طرف و اون طرف تَرَشُ(ترشح) نكنه، اگر آب غير وضو وارد آب وضوتون بشه، وضوت باطل، نمازتم باطله. گفتم: سكينه باجي، ميگن امام زينالعابدين وقتي ميخواسته بره دستشويي آب ميريخته به لباسش كه از اين توهمات براش پيش نياد. گفت: اينها همه حرف اين آخونداي بيسواده. بعد اشاره كرد به تلويزيون و گفت: همينها دين و ايمونمون رو به باد دادند. ميروم، كنارش مينشينم. سر از كتابش برنميدارد. ميپرسم: از راه و رسم زندگي جديدت لذت ميبري؟ نگاه نميكند و ميگويد: همين كه تو اين روزها ميخندي و راحتي خوب است. ميگويم: اعتماد به نفس خوبي پيدا كردي. ميگويد: در شهر بهم پيشنهادتي شده. به راههاي جديد فكر ميكنم. ميپرسم: ميخواهي از آب كره بگيري؟ بعد نگاهش ميكنم. پوزخند ميزنم و ميگويم: از قرار چشمهايت باز شده. خوشحالم كه رفتار من باعث شد تغيير كني. نگاهم ميكند. ميگويم: تمام چيزهايي را كه من به تو ندادم حالا از اين و آن بگير. به آسمان نگاه ميكند. فقط نگاه ميكند. فقط نگاه ميكند. فقط نگاه. ميگويم: لعنتي حرف بزن. چرا به جاي اين همه نگاه كردن، به آنچه در اين مدت به دست آوردي فكر نميكني. سعي كن درباره خوشيهايت بنويسي. درباره حال و آيندهات. گذشته را فراموش كن. باز به جاده نگاه ميكند. دستم را تكان ميدهم. انگار نميبيند. هرچه صدايش ميزنم، هيچ نميگويد. ميگويم: لعنتي، كوري؟ كري؟ لالي؟ راه ميافتم. طاقت نميآورم، برميگردم. نگاهش ميكنم. موهاي سرش را قيچي ميكند. داد ميزنم: اين بيشتر به نفع تو است تا من. ميايستد. تكهتكه موهايش را كف دستش ميگذارد و فوت ميكند. بعد ميدود دنبالشان، هر چقدرش را ميتواند از زمين برميدارد و ميگويد: دوستتان داشتم. مشكي و بلند و تابدار. *** قدمهايم را ميشمارم. به مقالهاي كه براي مجله آدميت فرستاده بودم، فكر ميكنم. به اينكه پولش را بگيرم و... صدايش ميآيد. برنميگردم، همينطور كه ميروم صدايش را باد با خودش ميآورد. «نميترسم، نميترسم. من يك كچلم، يك كچل بيآبرو. نميترسم. از هيچ عابري، از هيچ رفيقي، از هيچ آشنايي، از هيچ كسي. ناكس منم. من كچل ناكس بيآبرو.» به خودم ميگويم: نبايد برايت مهم باشد. به قول خودش با يك كچل ناكس بيآبرو دمخور شدن، براي تو كسر شأن است. بايد براي كارهاي فردا برنامهريزي كني. استخر، كلاس، جلسه نقد ادبي، سلماني. اين روزها براي آنكه گريه كنم، حمام ميروم. اينطور هيچ كس از چشمهايم سراغي نميگيرد. توي حمام هم ميتوانم به قدر يك دوش گريه كنم و نفهمم چقدر از چشمهايم كار كشيدهام. ميتوانم تمام خاطراتم را دور بزنم و هي بغض كنم و صدايم را بياندازم لابهلاي شُرشُر دوش و صداي پمپاژ آب. موهايم را كه ميشويم تازه متوجه ميشوم، چقدر بلند شدهاند. پيچ و تابشان زير دوش صاف ميشوند و تمام كمرم را ميپوشاند. مثل يال اسب وحشي سياه. ميخواهم گم شوم، ميان بياباني كه سياه چادرهايش بوي دود و كشك ميدهند. نرسيده به آبشار مارال بايستم و ستارههاي شب را كه به شانههاي زمين نزديك شدهاند، نگاه كنم. اصلاً نميفهمم تنم را شستهام يا نه؟ فقط بايد از دلمردگي حمام، بيرون بروم. از دستهايي كه روي گلويم جا انداختهاند و دارند مرا به مرگ نزديك و نزديكتر ميكنند. بيرون حمام روي پله مينشينم و سردي هواي دي را نفس ميكشم. داغي تنم زير سردي هوا منقبض ميشود و من هنوز داغداغم از حمامي... سر به دوش ديوار ميگذارم و چيزي را زير گوشش ميگويم. ميگويند ديوارها موش دارند و موشها گوش. بگذار همين موشها جاسوسيام را بكنند. مادر يك باره ميپرسد: چي شده؟ زنگ بزنم اورژانس؟ چشمهاي دلواپسش را ريخته ميان سرخي چشمهاي من و من چقدر بهانه دارم براي بيخوابي ديشب و حمام داغ امروز و تمام كارهاي عقب افتاده اين چهل روز. حساب ميكنم، چقدر بايد تا دم دانشگاه رفته باشم و نرفتم؟ چندبار بايد كوه خضر را دور ميزدم و نزدم؟ چندبار بايد جاده در دست تعمير جمكران را عقب و جلو ميرفتم و نرفتم؟ اتوباني كه مرا به خودم ميرساند و نرساند. چقدر بايد خوشحال باشم كه ديگر اثري از بوي خندههاي ترحمانگيز نيست. چقدر بايد شكر كنم كه دلواپس شبهاي بيكسي كسي نيستم. در خودم ميخزم. باز گوشه تختم مچاله ميشوم و خواب شبم را روي نرمي اين پتو ميريزم. قرصها اثر ميكنند. تا بيحال در خودم بخزم و براي ساعتي هم كه شده از همه چيز فاصله بگيرم. اتاق پر از بوي دود سيگار است و بوي كتابهاي نو و كهنه. بوي كاكائوي ترك و چاي پررنگ احمد. بوي حمام و پونههاي وحشي. با اضطراب بلند ميشوم. نه، هيچ كس نيست. چشمهايم را زير نرمي پتو پنهان ميكنم. پنجره اتاق پر از صداي كلاغ است. كلاغهايي كه قرار بود خوش خبر باشند و هستند و ميگويند: خبري نيست كه نيست. ميگويم: انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد تجربههای همه تلخ با دلم میگوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب قاصدک هان … ولی آخر … ای وای آیا رفتی با باد ؟ با توام ای کجا رفتی ای راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمیبندم، خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند ميگويم كِز نكن، بلند شو. ميگويد: حرفي براي گفتن نمانده. يادت هست آن روز كه رفتي، اين جا چقدر تاريك و وهمناك بود؟ ميگويد: فقط تيپاخور اين و آن شدم، ميفهمي؟ ميگويم: بفهم، ما بدون هم خوشبختتريم. ميگويد: چرا نميگذاري كتابم را بخوانم؟ ميگويم: راستي تا كجا خواندي؟ ميگويد: شازده كوچولو را صدبار خواندم و نيستان را به دفتر دوم رسيدهام. حسامالدين رفته و مولانا جلساتش را تعطيل كرده. ميگويم: براي چه؟ ميگويد: مثل همه، اختلاف سر اختلافشان است. ميگويم: حالا چرا كلاس را تعطيل كرده؟ ميگويد: قديمها مثل الان نبود، معرفت هنوز نيمجويي از آخور دوستي ميجويد و رگ انصاف از روي نبض طبيعت ميگذشت. برميگردم. صداي پوزخندش آنقدر بلند است كه نگاهش ميكنم. ميپرسم: چيزي گفتي؟ ميگويد: نفس ميكشم. ميگويم: لاغر شدهاي! ميگويد: عوضش تو سرحال و غبراق و گل به دست ميروي. ميگويم: آهان. اين را براي بيكسيهاي دوستم ميبرم. و اين يكي را براي غم دل آن يكي. بقيه را هم خيرات ميكنم. سرش را پايين انداخته، انگار حرفهايم را نميشنود. راه ميافتم. صدايي پشت سرم ميپيچد: مي... دور ميشوم تا نباشد. *** ميروم و مينشينم رو به پنجرهاي كه تنها گل آفتابگردان باغچه همسايه را با پشت زمينه آسمان قاب گرفته. آنقدر نگاه ميكنم تا شب شود و چشمانم سياهي برود. يك پنجره كنار آن قاب باز ميكنم و براي خودم مينويسم. مينويسم تمام واژههايي را كه ياد گرفتهام آب، بابا، آن مرد، باران آمد. و دانههاي ريز باران شيشه را ميشويد و من پيشاني يخكردهام را ميان دستهايم ميگيرم. راستي شايد دخترك بازهم ميخواست بگويد: ميترسم. شايد. از کنار خودم رد میشوم. برميگردم، به هيبت دختري بيستساله با تني عضلاني، نه چاق و نه لاغر. با پاها و گردني كشيده. رانهاي لاغر. مچهاي ضخيم. موهاي پرپشت و بلند. چشمهاي براق عسلي. دلم ميسوزد به حال اين همه سرمستي كه چند دقيقه ديگر خواهد رفت. لبخند ميزنم و او التماس ميكند. ميگويم: ببخش. سرش را پايين مياندازد. ميگويد: ميترسم. ميگويم: عادت ميكنيم. تو بيمن خوشبختتري و من بيتو، چيزهاي زيادي بايد ياد بگيريم. ميپرسد: ارزشش را داشت؟ ميگويم: ديگر به اين چيزها فكر نميكنم. سعي كن بفهمي. ميگويم: همين گوشه بنشين، خدا بزرگ است. ميگويد: مردم فكر ميكنند من يك دختر فراري هستم يا يك فاحشه كه جايي براي خوابيدن ندارد. ميگويم: چارهاي از حرف مردم نيست. اينطور عادت كردهاند. ميپرسم: بالاخره كدام كتاب را آوردي؟ ميگويد: نيستان و شازده كوچولو. ميگويم: فكر ميكردم باغ آيينهها و قصر را بر ميداري. ميگويد: براي يك عمر كماند. ميگويم: مشغول شو، برايم بخوان ميخواهم يك بار هم با صداي تو بشنوم. ميگويد: ميترسم. ميگويم: ترس همه جا با ما است. باهم يا بيهم فرقي نميكند. ميگويد: من تغيير ميكردم. ميگويم: لازم نيست. خودت باش؛ ولي دور از من. دور ميشوم. صدايش سر آن دو راهي ميپيچد توي فضاي خلوتي كه ميانمان فاصله انداخته. ميترسسسسسسسم گوشه تختم كز ميكنم، حس ميكنم موهايش لابهلاي انگشتهايم تاب ميخورد. چقدر دوست داشت سرشانههايش را ببوسم. كاش يك بار بوسيده بودم. بياختيار داد ميزنم نترس، شازده كوچولو را بخوان شايد خوابمان ببرد. آخ، يادم باشد، در و پنجره پستوي خانه را مهروموم كنم. اين اولين كاري است كه بايد بعد از خوردن سپيده انجام داد. بعد يادم باشد، زيراندازي براي باد بياورم و پيرهني براي باران. فقط يادت باشد، چشمهاي مرا از پشت در برداري. امروز توي چندشنبه بازار نگاه ميخريدند و جز يك پيرزن كه نگاه بيستسالگياش را چوب حراج زده بود، كسي از آن حوالي نميگذشت. شايد امروز ديروز را رفتهام، شايد فردا را. هرچه هست ميگذرد، امروز در ديروز و اين ثانيهها در ايستايي زماني كه نيست. راه ميافتم تا ميتوانم بايد از خودم دور شوم. آن قدر كه اگر صدايم كردند، بپرسم: كيه؟ كيه؟ ماشينها همه يك شكل و يك مدل، ميآيند و ميروند و بوق ميزنند، بدون راننده. و من خيابان را رو به جلو ميروم. حتي پشت سرم را نگاه نميكنم. اما اين خيابان بيوجدان تمام خودش را در من ميريزد و پا پيچ من ميشود. از كوچه البرز هم سر بريز رد ميشوم. مبادا اين كوچه به يادم بياورد، تلخي و خوشي نبض ثانيههايي كه مرا از پاي در نياوردند و من زنده ماندم. ميروم تا بعد از ده روز از قفس خانه بيرون آمده باشم. حال و هواي اين خيابان خوب است. ميبردت ميان ميوه فروشيهايي كه هيچ بهانهاي براي خريد از آنها نداري. طعم فروشگاه بزرگ تعاوني، اما تلخ و گزنده است. همهاش تو را ميبرد به ياد خريدهاي بهارهات. طبقه دومش كه آسمان ميفروختند، من اما مربايتلخ ميخرم و شكر بيقند. پاكتهاي لپه روي هم ريخته، انگار امسال عزاي امام حسين هيچكس قيمه نپخته است. از فروشگاه بيرون ميزنم. هنوز اتوبوس نيامده، ميروم تا بوي نان سنگك را نفس بكشم و هزار بار كلهپاچه با نان سنگك صبح تابستان را در خاطره همين نانوايي، زنده كنم. همه قصد جانم را كردهاند اين كوچه و خيابان آشناي صفاييه. لباسفروشي كه فقط يك تاب سفيد ميفروشد و يك تيشرت قهوهاي. مغازهاي كه يك كوزه تكدستهاي آبي را دستهاي مردي نقش ميزنند. چادر فروشي كه تنها ميروي و تنهاتر از داخلش بيرون مييايي. اصلاً چه فرقي ميكند اين خيابان چندتا مغازه دارد و چه چيزهاي در آنها ميفروشند. اصلاً ميداني براي چه بيرون زدهاي؟ آمده بودي تا آخر اين خيابان حدت بزنند. شايد هم تنه درختي ايستاده تا سفيدي گلويت را بوسه باران كند. مهم نيست دختر. آدمهاي اين روزگار بيبهانه هم مجازات ميكنند. بهانههاي واهي براي نبودنت فراوان است. حتي اگر كنار مسجد بيايستي و خودت را جار بزني كه مردم، من شاعر شعرهايي كه خواندهايد، نبودم. من فقط شعر شاعري كه دردهاي مرا نميشنيد و خودش را ميسرود به خودش رساندم. راستي چه فرقي ميكند. تو قرار است مرده باشي. چه ميان انگشتهاي رضايتي كه به قضا و قدر دادي، چه حلقآويز دار دستهاي آدمهاي سابق، چه در نگاه ترد و شكننده آدمهاي اكنون. *** امروز است. صبح، مادر باز هم با دردواژههايش برخاست. دوباره گفت: مگر چقدر امام حسين را ميكشند كه تو هنوز عزاداري؟ گفتم: فراموشي گرفتهايد؟ گفت: جرمش؟ گفتم: چه فرقي ميكند. گفت: پس اين مردم چه ميگويند؟ گفتم: آش خودشان را هم ميزنند. سرشان را پايين انداختهاند كه بتوانند مجرم بسازند از چيزهايي كه ميشنوند. پرسيد: حرف حسابشان چيست؟ گفتم: مادرجان پير شدهاي. حرف حساب كيلويي چند؟ ميگويند حسين مشكوك است. گفت: راست ميگويند، چرا حسين از خانهاش بيرون آمد؟ ميگويم: دروغهايشان را هم قشنگ نميگويند تا باورت بشود. بيرونش كردند. به زور. به مكه رفت، قسمشان داد. به يادشان آورد كه چه بهارهايي را با نم باران زير شانههاي عرفه ايستاندهاند و با هماينان هم لقمه شدهاند. اما گفتند، لابد از رفتني. عاقبت لعنتش كردند و رفت. مادر پرسيد: مگر قرار نبود دعوتش كنند؟ گفتم: دعوت بهانه بود، مادر سادهدل من. گفت: يك كلام بگو، حسين با كه سَر و سِر داشت؟ گفتم: حسين تنها بود. با خاندانش. ميان بيابان. گاه زهير پيري ميان خيمهاش آمد و اين تنها دلخوشاش بود. گفت: لابد با او سَر و سِر داشته. گفتم: مادر تبداري؟ حسين قرار بود كشته شود و شد. همين. اين همه تهمت خارجي بودن و شورش كردن و شوراندن كشك است. گفت: من... گفتم: مادر، بگذار بروم. شمعدانيهاي پشت شيشه ديشب از سرما يخزدند و من داشتم براي زمستان سختي كه ميآيد، شال ميبافتم. يكي زير، يكي رو. دو زير و دو رو، ... ديروز است، من و واژهها روبهروي هم گنگ و مبهم، نشستهايم. چقدر فكر و حرف مثل موريانه بر ما ريختهاند. كاش خوابش ببرد اين سليمان بر عصايي كه وامدار ديگران بود. راه ميافتم تا ميتوانم بايد از خودم دور شوم. آن قدر كه اگر صدايم كردند، بپرسم: كيه؟ كيه؟ ماشينها همه يك شكل و يك مدل، ميآيند و ميروند و بوق ميزنند، بدون راننده. و من خيابان را رو به جلو ميروم. حتي پشت سرم را نگاه نميكنم. اما اين خيابان بيوجدان تمام خودش را در من ميريزد و پا پيچ من ميشود. از كوچه البرز هم سر بريز رد ميشوم. مبادا اين كوچه به يادم بياورد، تلخي و خوشي نبض ثانيههايي كه مرا از پاي در نياوردند و من زنده ماندم. ميروم تا بعد از ده روز از قفس خانه بيرون آمده باشم. حال و هواي اين خيابان خوب است. ميبردت ميان ميوه فروشيهايي كه هيچ بهانهاي براي خريد از آنها نداري. طعم فروشگاه بزرگ تعاوني، اما تلخ و گزنده است. همهاش تو را ميبرد به ياد خريدهاي بهارهات. طبقه دومش كه آسمان ميفروختند، من اما مربايتلخ ميخرم و شكر بيقند. پاكتهاي لپه روي هم ريخته، انگار امسال عزاي امام حسين هيچكس قيمه نپخته است. از فروشگاه بيرون ميزنم. هنوز اتوبوس نيامده، ميروم تا بوي نان سنگك را نفس بكشم و هزار بار كلهپاچه با نان سنگك صبح تابستان را در خاطره همين نانوايي، زنده كنم. همه قصد جانم را كردهاند اين كوچه و خيابان آشناي صفاييه. لباسفروشي كه فقط يك تاب سفيد ميفروشد و يك تيشرت قهوهاي. مغازهاي كه يك كوزه تكدستهاي آبي را دستهاي مردي نقش ميزنند. چادر فروشي كه تنها ميروي و تنهاتر از داخلش بيرون مييايي. اصلاً چه فرقي ميكند اين خيابان چندتا مغازه دارد و چه چيزهاي در آنها ميفروشند. اصلاً ميداني براي چه بيرون زدهاي؟ آمده بودي تا آخر اين خيابان حدت بزنند. شايد هم تنه درختي ايستاده تا سفيدي گلويت را بوسه باران كند. مهم نيست دختر. آدمهاي اين روزگار بيبهانه هم مجازات ميكنند. بهانههاي واهي براي نبودنت فراوان است. حتي اگر كنار مسجد بيايستي و خودت را جار بزني كه مردم، من شاعر شعرهايي كه خواندهايد، نبودم. من فقط شعر شاعري كه دردهاي مرا نميشنيد و خودش را ميسرود به خودش رساندم. راستي چه فرقي ميكند. تو قرار است مرده باشي. چه ميان انگشتهاي رضايتي كه به قضا و قدر دادي، چه حلقآويز دار دستهاي آدمهاي سابق، چه در نگاه ترد و شكننده آدمهاي اكنون. *** امروز است. صبح، مادر باز هم با دردواژههايش برخاست. دوباره گفت: مگر چقدر امام حسين را ميكشند كه تو هنوز عزاداري؟ گفتم: فراموشي گرفتهايد؟ گفت: جرمش؟ گفتم: چه فرقي ميكند. گفت: پس اين مردم چه ميگويند؟ گفتم: آش خودشان را هم ميزنند. سرشان را پايين انداختهاند كه بتوانند مجرم بسازند از چيزهايي كه ميشنوند. پرسيد: حرف حسابشان چيست؟ گفتم: مادرجان پير شدهاي. حرف حساب كيلويي چند؟ ميگويند حسين مشكوك است. گفت: راست ميگويند، چرا حسين از خانهاش بيرون آمد؟ ميگويم: دروغهايشان را هم قشنگ نميگويند تا باورت بشود. بيرونش كردند. به زور. به مكه رفت، قسمشان داد. به يادشان آورد كه چه بهارهايي را با نم باران زير شانههاي عرفه ايستاندهاند و با هماينان هم لقمه شدهاند. اما گفتند، لابد از رفتني. عاقبت لعنتش كردند و رفت. مادر پرسيد: مگر قرار نبود دعوتش كنند؟ گفتم: دعوت بهانه بود، مادر سادهدل من. گفت: يك كلام بگو، حسين با كه سَر و سِر داشت؟ گفتم: حسين تنها بود. با خاندانش. ميان بيابان. گاه زهير پيري ميان خيمهاش آمد و اين تنها دلخوشاش بود. گفت: لابد با او سَر و سِر داشته. گفتم: مادر تبداري؟ حسين قرار بود كشته شود و شد. همين. اين همه تهمت خارجي بودن و شورش كردن و شوراندن كشك است. گفت: من... گفتم: مادر، بگذار بروم. شمعدانيهاي پشت شيشه ديشب از سرما يخزدند و من داشتم براي زمستان سختي كه ميآيد، شال ميبافتم. يكي زير، يكي رو. دو زير و دو رو، ... به تربچههاي باغچه نگاه ميكنم. به گندمهاي چيده نشده. و به پاهايم كه هر روز سنگيتر ميشوند. چيزي به زمستان نمانده، دلواپس تربچهها هستم. دلواپس آن سگ. سگي كه با آدم نرفت. نميدانم با چه زنده است. تربچه و نان كه نميخورد. به خودم ميگويم: به تو چه مربوط است كه يك سگ بو گندو چه ميخورد. معلوم نيست شبها كجا ولگردي ميكند. قرار بود پاسبان خانه تو باشد، اما يك شب هم نشد، از خواب بيدار شوي و او اينجا باشد. ميرود دنبال مست و ملنگيهاي خودش. صدايي از دور ميآيد. نه شايد هم از پشت خانه. برميگردم. قابيل است. ميگويم: چقدر دير آمدي. ميگويد: زمين بزرگ است. ميگويم: شبيه پدرت شدهاي. شبيه آنوقت كه تازه به اينجا آمده بوديم. ميگويد: براي همين از من متنفر است. ميگويم: هميشه لقمه خودش را دهان تو ميگذاشت. بلند ميشود. سگ را نوازش ميكند. ميگويد: اگر اين نبود، برنميگشتم. ميگويم: باهم بزرگ شديد. پدرت درست وقتي تو به دنيا آمدي، اين سگ را پيدا كرد. گرگها بدنش را دريده بودند، اما زنده ماند. ميگويد: چند شب پيش در كوره راهي پشت سنگ بزرگي خوابم برد. به يقين خواب نميديدم. فرشتهاي چيزي را از آن سوي به سنگ ميگفت و من از اين سوي ميشنيدم. ميگفت: كفتارها منتظرند. تو قرار است صخره مهمي بشوي. كاري بزرگ را بردوشت خواهند گذاشت. بعد من ديدم هابيل را آوردند. اول چشم راستش را كفتاري درآورد. بعد چشم چپش را فرشته به دست من داد تا روبهروي هم روي صخره بگذارم. بعد گوشهايش را، حتي لب بالا را جداي از لب پايين و حتي قلبش را دو نيمه كرد و هردو را روبهروي هم گذاشت. و بعد پدر صخره را برداشت و تا بالاي كوه برد. من هرچه فرياد زدم او نشنيد و رفت. ميپرسم: كفتارها چه شدند؟ ميگويد: كفتاري در كار نبود. ميگويم: خودت گفتي، كفتارها آمده بودند. محل نميگذارد و با سنگ روي زمين شكل ميكشد. هنوز نخوابيدهايم كه از سمت پشت خانه، سگ عوعوكنان ميآيد. قابيل بلند ميشود. ميگويد: سگ نرفته، برگشت. در باز ميشود و آدم ميان آستانه در ميايستد. اول نگاهش ميكنم و بعد سرم را به طرف ديوار ميگيرانم تا بخوابم. آدم ميگويد: پس اينجايي؟ قابيل جوابي نميدهد. ميگويم: بايد شكر كني. اگر نميآمد، من ميمُردم. ميگويد: خودم سگ را دنبالش فرستادم. بايد ميآمد. قابيل ميگويد: و آن فرشته؟ آدم ميگويد: همه چيز درست ميشود. قابيل ميپرسد: آن صخره بزرگ؟ آدم ميگويد: قصاص من بود. ميپرسم: چه قصاصي؟ ميگويد: وقت زيادي نداريم. بعد ريشه بزرگي را از روي دوشش برميدارد و به سمت قابيل ميرود. هنوز درست از سمت ديوار برنگشتهام كه دستهاي قابيل را بهم ميبندد. فرشتهاي كنار در ايستاده. در دستش چيزي است كه زير نور ماه برق ميزند. آن را به سمت آدم ميگيرد. آدم ميگويد: بهتر است لب دريا باشيم. راه ميافتيم. تا لب دريا راه زيادي نيست. فرشته به من نگاه ميكند و ميگويد: حكم خدا است، بپذيريد تا رستگار شويد. با اين پاهاي سنگي شايد تا آفتاب بالا بيايد به آنها برسم. ميپرسم: چه چيزي؟ ميگويد: چشم در برابر چشم، گوش در برابر گوش و جان در برابر جان. ميگويم: آخر اين چه حكمي است. من هنوز داغدار هابيلم. ميگويد: اين آدم بود كه از خدا خواست تا توبه قابيل را بپذيرد، و به جاي او آدم را مجازات كند. ميپرسم: و خدا پذيرفت؟ ميگويد: جز اين بود كه پدر، پسر را نميكشت. داد ميزنم: آخر اين چه رسمي است؟ پسركشي؟ ميگويد: اين براي شما بهتر است، اگر بدانيد. بعد ميگويد: من ميروم تا صخره بياورم. ...................................................................................................... * قبل از اين داستان نوشتهاي دارم كه نميخواستم به عنوان پست بگذارم، اما چون ارجاعات اين داستان به آن متن زياد است، ناچار شدم پست را بگذارم. اگر برايتان مهم بود بخوانيد و الا، فلا. *** شب شده توي حياط خانه نشستهام. آسمان سفيد سفيد است. ماه و خورشيد هستند. هر دو سياه سياه. آسمان هم پر از ستارههاي رنگي است. هزار رنگ. شكارچي با هفت برادران تابوتي را روي دوششان گذاشتهاند و به سمت زمين ميآيند. بدون اينكه حرفي بزنند. اول هفت برادارن سنگهاي يهقلدوقل را كف دستم ميريزند. كوچكترينشان، چند قطره اشك روي صورتم ميگذارد. شكارچي زمين باغچه را ميكند. بعد ستاره زهره را از تابوت در ميآورد و ميگويد: كار خودت است. ستاره را توي چاله ميگذارم. ميگويم: اين كه هنوز نور دارد. ميگويند: ديگر به درد آسمان نميخورد. زهره لبخند ميزند و من رويش خاك ميريزم. چشمك ميزند و من رويش خاك ميريزم. نيمي از صورتش پيدا نيست. اشكهايي كه روي صورتم كاشتهاند روي نيمه ديگرش ميريزد. من رويش خاك ميريزم. چه حسي دارد زنده به گور كردن. تازه ميفهمم، آدم بچههايمان را كه دوست نداشت و زنده بگور ميكرد چه حالي داشته است. من اما يادم نميآيد، ستاره زهره را دوست داشتم يا نه! حالا هم فرقي نميكند. بايد بروم گندمها را درو كنم. روز تاريك ميشود و من يك دنيا كار دارم. صداي پايي ميآيد، گاهي هم چراغي روشن و خاموش ميشود، شايد دخترها برميگردند. احتمالا تا به خانه برسند صبح است. اگر سراغ آدم را گرفتند بايد دروغ بگويم؛ شايد هم راستش را گفتم. چيزي براي از دست دادن ندارم، چون قرار نيست چيزي به دست بياورم. *** جايت خالي است آدم، هر شب جسد يك ستاره را خاك ميكنم. قابيل هنوز برنگشته. هر روز منتظرم تا دريا جسد فرزندمان را بياورد. دخترها ميآيند و ميروند من هر شب پاهايم را روغن ميمالم، دارند سنگ ميشوند. چقدر خوشحالم كه رفتي، ديگر نميتوانم موهايم را شانه كنم. انگشتهايم بهم چسبيدهاند. حالا درد نداشتن گريه را مي فهمم، اما ميخندم. به خودم، به خودم به تمام وقتهايي كه ميايستادي تا بدنت را زير باران بشويم. ميخندم، به تمام لحظههايي كه به پشتي تكيه ميدادي و سيگار ميكشيدي و بدنت را با روغن ماشاژ ميدادم. ميخندم به تمام لحظههايي كه ميايستادي و من زانو ميزدم تا زندگي را در تنت به جريان بياندازم. ميخندم و ضجه ميزنم، اما اشك نميريزم، براي تمام ثانيههايي كه قدرشان را ميدانستي. حتماً داري در دريا شنا ميكني! شايد هم دنبال حوايت ميگردي كه سالها است گمش كردهاي. من اما، جز لقمه ناني آرد شده و چند تربچه چيزي ندارم. ديگر كفش نميخرم چون دكترها گفتهاند، پاهايت به زودي سنگ خواهد شد. لباسهايم را حراج كردهام و چشمهايم را به آب دادهام. بي چشم هم ميشود، پروانهها را فهميد. بيگوش هم ميشود، گرمي بوسههاي همسايه را شنيد، پرواز عقابها را حس كرد، فرو رفتن دريا را شنيد، بوي قورمه سبزي آشپزخانه دوست را فهميد، گفته بودي: بفهم «بيهمه چيز»، زندگي بايد كرد. عزيز روزهاي بيكسي، باز هم دُرديكش اين جام شدي، ببخش. من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه نه، حرف من و تو از مستي و ديوانگي نبود. تو بيدار بودي و من هشيار شده. ديوانگي من از هشياري است كه اين روزها جانم را ميسوزد. سوز من از سرمايي است كه درونم را به يخچالهايي بشارت داده كه در يخبندان زمين حكايت سرما را به نسل ننه سرما خواهند آموخت. تا خواب نرود اين پيرزن، بهاري در من صورت نميبندد. ديشب ميديدم كه تو از سوز من ميسوزي، چقدر ميان فال حافظ آه كشيدي، آن جام صورتي را. چقدر بي آنكه به رويم بياوري همدل اشكهايم شدي. حافظ هم كه خوب ساقي براي شعرهاي خودش شده بود و غمازانه خرقه بر تن سكوتم ميكشيد. مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد/ نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد بخوان. بخوان، صدا در من مرده است. نترس، اين خاتون سر از خستگي چند سالهاش برنميدارد. تو حافظانه بخوان، بگذار تقصير از اين سفالينه گريان باشد. محتسبي به دنبال عدالت نيست. حالا كه ياد گرفتهايم عدالت سمتوسويي ندارد، چرا عشق بيمحابا بر در هر خانه بساطي نكند. ز عدالت نبود دور گرش پرسد حال/ پادشاهی که به همسایه گدایی دارد من همان روز اول فاتحه خودم را خوانده بودم. چه شد كه چشم بر حقيقت بستم و ماندم تا به تحقير رانده شوم و پادافرهاش اين باشد كه بيايم و بروم و عشق و مستي ببينم و گل و بوسه بر در خانه اين و آن. هر آنچه را ميگويم، واژه واژه بگيرند و در تصاوير خود حل كنند و معاشقهي با رقيبان را به رخم بكشند. ما درد خوردهايم عزيز، اين همه خون به دل صراحي ريختن نميخواست، ما افشره انگورهاي پستي هستيم كه در بستوهاي كهنه ماندهايم، تلخي ما از اين گوشهنشينيها است و الا ما نيز لبكشيدگي جام را فهميده بوديم. عيبي نيست، شايد غمدردهاي بيكسيشان را اين جگرسوزي، آرام كند. اين نيز بگذرد، خاتون. ديگر گنجشك تنم نميزند. هيچ نگاهي دلش را نميلرزاند. از ديدن هيچ گربهاي وحشتِ تنش، به لرزه نميافتد. آرام، مثل كبوترهاي پر بريده، گوشه قفس اتاقش افتاده و دورِ تمام گلهاي گچي سقف را خط ميكشد و خطها را بهم وصل ميكند. توي آينههاي هزار تكه، هزار مژه افتاده و هزار مردمك قهوهاي. قطرهها چكهچكه از لابهلاي گلبرگ به زمين ميچكند. صورتم را زير آينهها ميبرم تا خيس شوم. از بدنم بلند ميشوم. كنار تنم روي زمين مينشينم. به بيرنگي لبهايم خيره ميشوم. شبنمهايي را كه از روي صورتم پايين ميغلتند، كف دستم پنهان ميكنم. موهايي را كه پريشان، روي چين پيشانيم ريختهاند، كنار ميزنم. تب تنم را دست ميگذارم. دلم ميسوزد. روي لبهايم انگشت ميكشم. دهانم را باز ميكنم شايد از طراوت باران چيزي مانده باشد. اين ثانيهها حتي ديدن خيسي لب كسي عطش لبهايم را فرو ميكشد. از بدنم كه جلويم دراز كشيده و خيرهخيره سقف را نگاه ميكند، ميپرسم: تشنهاي؟ ميگويد: ديگر نه. ميگويم: چيزي براي اين دقايق ميخواهي؟ ميگويد: همه چيز و هيچ. ميپرسم: حرفي مانده؟ميگويد: مرگ را بيشتر از تو دوست دارم. ميگويم: مبارك است. مچ دستش را ميان انگشت شصت و سبابهام ميگيرم. ترجيح ميدهم واقعيت را از او پنهان كنم. لبهايم را نزديك ميبرم. سفيدي گردنش را از زير لبهايم رد ميكنم. ميگويم: چقدر داغي. با انگشت سبابهام زير لاله گوشش را لمس ميكنم. ميگويد: هميشه لاله عباسيهاي باغچه را يادمان ميرفت. راستي چرا؟ ميگويم: عوضش پونهها گل دادهاند، چه خوش ميرقصند زندگي كودكانه را زير حنجرههاي سكوت. رويش را برميگرداند. ميگويم: واقعيت آنقدرها هم تلخ نيست. ميان دو كتفش را ميمالم. صداي اُمممم كشيدهاي از ميان لبهاي عطشش بيرون ميآيد. ميگويم: فردا روز خوبي است. بعد از اين همه جمعه. ميگويم: فراموشي موهبت بزرگي است. ميگويد: گنجشك تنم نميزند. هرچه از جمعه بگويي، دلم نميلرزد. ميگويم: قدر بدان. دلبستن مردن است. ميپرسد: مگر زندهام؟ دوباره مچ دستش را ميان شصت و سبابهام ميگيرم. ميگويم: راستي راستي نبضت نميزند. ميگويد: مبارك است. ميروم داخل صف بايستم. بوي آبگوشت كوچه را از جا برداشته. خواهر كوچك ويار آبگوشت امام حسين كرده. سطل و قابلمه و ظرف يكبار مصرف است كه ميرود و روغنهاي روي آبگوشت لبپر ميزند و كف كوچه ليز و روغني ميشود. آن پسرك هشت ساله هم كه آبگوشت را ريخت و از دور به مادرش نق زد كه ديگه نميگيرم. به من چه. يك بار هم خودت بيا بگير. با سطل آبگوشت ميرسم وسط حياط كه زنگ ميزنند. در را باز ميكنم و ديس پلو خورشت فسنجان از لاي در تو ميآيد. مادر با همان دستهاي چروكيدهاش از كنار ديس يك لقمه برنج ميخورد و ميگويد: نه مادر، نميدونم چرا مزه غذاي امام حسين را نميده. يه كاسه آبگوشت بهم بده. غذايش را ميدهم. اما يخچال جايي براي اضافه غذاهاي مانده ندارد. دلم نميآيد روانه سطل آشغالشان كنم. شايد به قول خالهخانم ميترسم بركت خدا حرام شود و من خانه خراب شوم. گربهها هم پيدايشان نيست كه لااقل گوشتها را برايشان بريزم. مادر زيارت عاشورا ميخواند، من هم ميروم دوباره تاريخ را تورق كنم. شب عاشورا است و من دنبال تاريخم ميگردم. دنبال اينكه از چه وقت، من ايراني جماعت دل به شيعه علي بودن سپردم. هي عقب ميروم و عقبتر. يك دفعه شاه اسماعيل با آن سبيلهايش كه از هر تارش يك پدرسوخته ميافتد، با لهجه تركي وسط كتاب ظاهر ميشود. اما نه اين هم نيست. او فقط پر و بالمان داد. صوفيگيريش گل كرده كه جاي پايش را ميان مردم محكم كند. كدام ارادت را ميشود از رفتار اين مرد بيرون كشيد! مادر صدايم ميزند. ميخواهد برود مسجد. ميگويد: بيا برويم. ميگويم: مادر ميداني كه من نميام. ميگويد: من تك و تنها چه كنم. محله جديد كسي را نميشناسم. ميگويم خب، آشنا ميشويد. دختر چهاردهساله نيستيد كه خجالت بكشيد. ميگويد: آدم با ناشناس چه حرفي دارد كه بزند. دم در كه ميرسد، ميگويد: غذا برات ميارم. چيزي نخوريها. صداي بلندگوي مسجد حياط را پر كرده. صداي مردمي كه در خيابان سنج ميزنند و بلندگويي كه با شور ميخواند و صداي زنجير و سينه و همهمه كودكان. روي پله مينشينم. بيشتر به جنگ شبيه است تا عزاداري. من انگار حمله عربهار ا ميشنوم. انگار اين خليفه دوم مسلمين است كه دستور حمله ميدهد و ايران و ايراني است كه از جلوي روي سربازهاي عرب ميگريزد و در خانهاش را ميبندد و به پستو ميرود. بوي كتابهاي سوخته و آوار خاك و خشت همه جا بلند است. در خانه را باز ميكنم. بچه پسرها با لباسهاي بلند مشكي و شالهاي سبز دارند به سمت دسته ميدوند. جوانكي غرق در گِل پشت سرشان آهستهتر ميرود. بند بلندي آغشته به خون را دور گردنش انداخته و زنجير را به كف دستش ميكوبد. شلوار لي آبي رنگش هم غرق گِل است. تمام حواسش به آن طرف خيابان است. زنها براي ديدن دسته جمع شدهاند. آنها هم با صداي مداح كه در حال بريدن سر امام حسين است، سينه ميزنند. چه سينهاي! در را ميبندم. كتاب را برميدارم و توي اتاق ميروم. نميدانم چرا جايي از كتاب از آغوش باز ايرانيان براي آمدن لشكر مسلمين چيزي ننوشته، آيا تاريخ خيانت كرده؟ بعيد هم نيست! شايد! برميگردم به سال شصتويك. چه خبر بود آن روزها در مدينه. مكه، كوفه. كربلا و باز كوفه و شام. كتاب را ميبندم. من اگر بودم، حتما وقتي مردم از كوفه به امام نامه ميدادند، زير نامه را امضا ميكردم و هم خودم وقتي ميشنيدم حسين در كربلا تنها است، سعي ميكردم خودم را به مكه برسانم و براي حسين و يارانش در جوار كعبه دعا كنم. باز فكر ميكنم اگر مثل زهير با حسين(ع) روبهرو ميشدم، تاريكي شب را بهترين پناه براي برگشتن ميديدم. آخر هوا پس است. چند ده نفر و چندين هزار نفر. عقل ميگويد: حسين بازنده است. تو اما ميتواني بماني و شايد كاري براي دينت بكني. قلبم ميريزد. چقدر شُكر ميكنم كه در آن روزها زاده نشده بودم. هميشه همينطور است، عامه مردم طرفدار قدرتاند. باج ميدهند كه فقط زنده بمانند. بلند ميشوم و قدم ميزنم. كنار حوض ماهيها، ميايستم و چند بار آب حوض را به صورتم ميزنم. ماهيها توي آب ميلغزند و زيرآبي ميروند. ميگريزند، نكند دستم به آنها برسد. سردي روزهاي آخر پاييز روي صورتم يخ ميبندد، اما چيزي ميان تنم گُر گرفته. اينجا كسي نيست كه از او بترسم و مجبور باشم خودم را پنهان كنم. فقط حاكم بصره سرسخت مانده بود. چرا؟ چه داشت؟ چه ميخواست؟ چرا اين معما حل نميشود؟ در حياط را باز ميكنم، خيابان خلوت است. چند ماشين وانت و چند نفري كه غذا به دست و خندهكنان از جلوي در رد ميشوند. يكيشان بنگاهدار سر كوچه است. ميگويد: بابا امام حسين(ع) دل رحيمه به لشكر دشمنش آب داد، ما رو نميبخشه. مرد مسنتر ميگويد: خدايا توبه. حسينجان براي تو قمهزديم. يه اشتباهي هم كرديم. اين به اون در. مرد جوانتر ميگويد: از بس كِرم ميريزند اين جماعت. و از گوشه چشمش نگاه به اين طرف مياندازد. نفس عميقي ميكشم و برميگردم. راست ميگويند. اگر حسين پيروز اين ميدان بود، كوفيان ميآمدند و خاك پاي اسبها و شتران را سورمه چشمشان ميكردند و از اين بيشتر هلهله و پايكوبي ميكردند. نوه رسول خدايشان پيروز برگشته بود. چقدر فرق ميكرد با فرزند معاويه كه عموزاده پيامبر بود. همان دقايق اول حسين همه را ميبخشيد. اما حالا اگر در خانه بنشينند و در شادي عبيدالله و يزيد شركت نكنند. بايد جاي آب، خون بخورند و مرگ را خورشت نانشان كنند. اين را زينب و بازماندگان كربلا هم خوب ميفهمند. حرف از معامله است. همه ميدانندحسين حجش را نيمه كاره گذاشت و حاكم به بهانه خروج از حج، حکم قتلش را صادر کرد. میگویند حسین نماز هم نمیخواند. گاه آدمها طرف بهشت را هم گم میکنند. كتاب را روي پله مياندازم و باز در را باز ميكنم. گروه ديگري از سمت حرم برميگردند. اصلا خوش به حال هیئت سر کوچه، خود را اسیر این فکرها نمیکند. زنجیر میزند و افتخار میکند. مادر ميگفت، نذر ابالفضل كرده تا خواهر كوچيكم حامل شود. يك گوسفند هم روز تاسوعا به مسجد داد. آقابزرگ يقين داشت، همان قطره اشکی كه براي اباعبدالله ظهر عاشورا ميان دسته چهلاختران ريخته، گناهانش را بخشيده و او ديگر به سمت آن سگمصب نرفته. مداح دستهاي كه ميآيد، از خداحافظي حسين ميگويد و بوسه زينب بر گردن برادر و ميگويد: اگر قرار است حاجت بگيري الان وقتشه، الان بايد حسين را به دستهاي بريده ابالفضل قسم بدي، به حنجر علي اصغرش، به نالههاي ذوالجناح. مرد و زن است كه به سر و سينه ميزنند و دست به سمت آسمان بلند ميكنند و حاجت است كه در هوا هياهو به پا ميكند. مداح از شمر ميگويد، كه به قتلگاه رسيده، از زينب كه به سوي قتلگاه ميدود. و من نگاه ميكنم به زناني كه پشت دسته از خود بيخود ميشوند و چادرهايشان كنار ميرود و اطرافيان يقه لباسهايشان را باز ميكنند و بادشان ميزنند. توي اين سردي هوا. چه حال و هوايي دارند، مداح به سمت زنها برگشته و بلندتر روضه آخر را ميخواند از بوسه و وداع. بالاخره سر حسين را ميبُرد و من يك لحظه براي زينب دلم ميسوزد كه بايد فردا شب قافله را جمع كند و ميان دلواپسي چشمهاي سرد برادر، قافله را از اين بيابان ببرد. بلند ميگويم: لعنت به هرچه درس و سواد است. هرچه دردسر است، مال این سواد و دانشگاه است. از وقتی رفتیم دانشگاه، بارمان آوردند که اثبات کنیم. فکر کنیم. تحلیل کنیم. و تا ما آمدیم تحلیل کنیم کاروان زنجیر زنی رفت و عاشورا تمام شد. دیگها را شستند و خشک کردند. اصلا تقصیر من است که فکر میکنم باید در این دسته سینه زنی همه اولیای خدا باشند.چه اشکال دارد یا من از کجا میدانم آنها كه من فكر ميكنم چشمچرانند و مال مردم خوار، در منطق خدای من، وضعشان از من بهتر نباشد. اصلا چرا بنگاه دار سر کوچهمان را یکجور دیگر نگاه میکنم؟ اصلاً دین است و الگو و اسطورههايش. اسطوره بايد جانفشانی كند. بايد مبارزه كند در راه حق تا پای جان.... عزاداري مسجد تمام شده و خيابان غوغایی است. این هشتمین ظرف برنج است كه امشب ميرسد با انواع خورشتها. چه تهدیگی بسته این برنج مسجد. صبح آش بود و ظهر شربت و حالا پلو قورمهسبزي و فردا حلوای زرد و فردا عصر تمام. دوباره آشپزخانه راه میافتد. نه فردا هم باید غذای مانده امروز را بخوريم. اما فردا شب باقیمانده غذاها را با کمال شرمساری و با چشم بستن روی همه شکمهای گرسنه، باید دور بریزم. خدا خيرشان بدهد، ده روز نذري امام حسين خورديم به نيت شفاي روح و تنمان. خدا عاقبت اين همه عاشق حسين را به خير كند. من توانستم اين ده روز چهارتا كتابهاي نخوانده را بخوانم و كارهاي عقب افتادهام را رسيدگي كنم. دلواپس صبحانه و ناهار و شام هم نباشم. فستیوال عجیبی است این فستیوال آش و پلو و حلوا و شربت. ....................................................................................................... *اين داستان با توجه به آخرين پست وبلاگ داستان.. بگذاریم که احساس هوایی بخورد... نوشته شده است. قصه اصلا اين طورها نيست كه ميگويند. اصلا گناه از دانستن و ندانستن نبود. فقط قرار بود ما خودمان را بشناسيم و همه ما را. و الا مگر ميشود توي بهشت آرزوهايت باشي و زير سايه خدا بگردي، همه چيز داشته باشي، آن وقت خوشي بزند زير دلت كه خودت را خانه خراب كني؟ آدم يا بايد كم عقل باشد يا از ندانستن اين كار را بكند. بگوييد آدم عقلش كم بود، من ميگويم: پس گناهي نداشت، اين جزو سرشتش بود. نيش عقرب نه از ره كينه است. اگر بگوييد ميخواست بداند، پس مراد حاصل، او لابد از يافتن و دانستن بود. البته فرقي نميكند وقتي ميگويم آدم، خودم را هم ميگويم. البته نگفته نماند، من شك دارم، اصلا يادم نميآيد من به او گفته باشم اين كار را بكند، شايد هم پيشنهاد خودش بود، اينها مهم نيست، مهم اين است ما هر دو با هم بوديم. هر چه بود، قدر مسلم اين بود كه ما گريزي از اينگونه بودنماننداشتيم. و البته انكار هم نميكنم، لذتي در اين كار بود، يك حس موذي، يك عشق به يافتن، حتي به صراحت بگويم: تمرد. و اگر ميپرسيد چرا؟ ميگويم: حس يك بلوغ در من جاري ميشد. ميترسيدم، نكند همهي اين برحذر داشتنهاي ما و اين ممنوعيت، به نفع ما نيست، بلكه «او» ميخواهد رازش را نفهميم. اين را شيطان درونم به من ميگفت. وسوسهام ميكرد. ميگفت: نكند علم «او» در ميوه همين درخت بارور ميشود. اسبهاي وحشي را ديدهايد؟ چيزي شبيه اين اسب در من سر ميكشيد، آرامش و خواب و راحتم را گرفته بود. ديگر نميتوانستم سواري بدهم، حتي به همان خدايي كه مرا آفريده بود. بياييد مسئله را از يك طرف ديگر ببينيم. شما دختر يا پسر زاده ميشويد و حتي اگر چون اديپ در آغوش پدر و مادر ديگري بزرگ شويد، از سرنوشت خود گريزي نداريد. شما اصلا ميرويد تا بدانيد. ميرويد تا پدركش شويد. بايد برويد و همسري بگيريد تا گناه كنيد و رانده شويد. بايد دوباره به دست خود كور شويد. بايد به جاي اينكه پدر دختر را راهنما بشود، دختر دستگير كوري پدر باشد. چون دختر چند دهه از او جلوتر است. حتي مرده شما بايد براي دوست و دشمن مفيد باشد. حتي اگر پشت دروازههاي رانده شده دفن شويد. اگر اين را هم نميفهميد، خيلي ساده بگويم، شما يك احمق هستيد و حالا كه ميدانيد چيزي را كه بايد بدانيد، نميدانيد، مجبوريد دست به كاري غير متعارف بزنيد. يعني همان چيزي را كه از آن منع شدهايد، بخوريد و تجربه كنيد. شايد اين بتواند آن حس موذي دانستن را در شما درمان كند. شما اسمش را گناه بگذاريد، او بگويد: خواستم بدانم، آنها بگويند: حس ديگر شدن، رغبت مرا بر اين گناه افزود. ديگري بگويد: براي خدا شدن بود. من بايد «او» ميشدم. من اما ميگويم: تمرد. يك تفاوت ميان ما بود، او راز درخت را ميدانست و من نه. و هر روز ميديدم كه درخت بارور ميشود و ميوه سرخ رنگش را به رخم ميكشد هر روز به خودم ميگفتم: او ميداند و تو نه. من ثابت كردم كه ميتوانم به خودم بگويم: نه. همان حس موذي به من گفت: تو ميتواني. تو بايد بتواني. و من توانستم. حتي بدون اينكه خناسي در من وسوسهاي بيانگيزد. اين را ثابت كردم، بارها و بارها. ميدانم كه باور ميكنيد. همين لبخند شما همان ميل موذي است كه آن روز در من و آدم جان گرفت و شد آنچه بايد ميشد. ميفهميد چه ميخواهم بگويم، از خندهتان پيدا است. خاتون روزهاي بيكسيام؛ مرا نپذيرفتي، چه غم، من درد خوردهام. ميگذري از لحظهلحظههاي من، چه غم، رنج در دالان رگهايم، نرمنرمك ميخزد و تا هسته سلولهايم فرو ميشود. من از آبشامه درد خون خوردهام. مثل آفتابگردان، خورشيد در رگبرگهاي من ريشه دوانده، تا هميشه بتابم. مثل انگور سرخ، دُرد شراب در تنم رسوب كرده تا وقتي ميخندم، انار لبهايم از هم بشكفد. پاييز را به زمستان رسانديم. آتش كشف نشده بود و من داغ بودم، آتش كشف شد و من جهنم تنم را به تمام زمستانهاي سال سپردم تا زمين يخ نزند. من از ماگماهاي آتشفشاني سر برآوردم تا زمين متلاشي نشود. مرا به ويراني تهديد نكن، خاتون! من سر از خرابآبادي برداشتهام كه در تخريب هيچ سياهچالهاي، مثلي برايش نيست. فرشتهای ذراتم را از هزاران كهكشان جمع كرد و به دست خدايان داد، ذرات من با آب دهان خدايان بهم چسبيدهاند. در من خدايي جاري است كه تخريب هم ويرانش نميكند. برو، اما ارغواني بپوش. نباش، اما سفيد باش. دور شو، آنقدر كه از دور جز سياهه خودم چيزي نبينم. بلند شو، بگذار بفهمي از تو بزرگترها، كم نيستند. چقدر دروغ بافتيم براي شالهاي زمستاني كه شانههايمان را زير يك چتر بهم برساند. چقدر سرما را بهانه كرديم تا زير ابروي برف، شراب سرخ لبهايمان را بگزيم تا حدي بر مستيمان نزنند. آدم برفي، بازي بچگيهايمان نبود، بزرگيمان را در كنار آن لوبياهاي دهانش گرم ميشديم. آفتاب كه بر سر آدم برفيمان ميافتاد، بهار را كف ميزديم و تنهاييهايمان را قسمت ميكرديم. چقدر گنجشك، گنجشك، گنجشك و نقطه سر خط نوشتيم و ماند يك گنجشك، روي تنها سيم مخابراتي كه پيامهايمان، پروازش ميداد. چقدر سار و چلچله كه خبر براي اين و آن بردند و كوچيدند و باز نگشتند. من پرستوها را عاشق شده بودم و تو خاتونوار رد پاهايت را بر زمين ميكوچاندي تا دنباله نفست را تا سالها دوام بياورم. تابستان كه ميرسيد هيچ باغي از زير دستهامان بدون سيب گاز زده، سالم بيرون نميآمد. انگور از دهان هم ميبلعيديم تا شراب دهانهايمان را گرم شويم. گرماي تنمان را به بركههايي ميداديم كه ماهيهايشان به اسارت تنگ بلور تن داده بودند و دلخوش بودند كه هستند. ما آب را تن پوش خود ميكرديم تا از نگاه نامحرمان دور بمانيم. و باز پاييز بود و سرماي رخوتانگيزي كه برگها را از اسارت شاخهها بيرون ميآورد و ولگرد كوچه و خيابان ميكرد. يادت ميآيد خاتون! باد و باران و درخت را پاس ميداشتيم، كه ما را به كوچه و پسكوچهها ميكشاند؟ كوچههاي آرام، ساختمانهاي بلند و سايههايي كه سايههاي بهم پيچيدهمان را در خود ميپيچيد؟ سايه، سايه، چه سايههاي خنكي كه گرمايمان را چشيدهاند؛ همانقدر ما خنك ميشديم كه آنها در هوسناكي گرماي ما برافروخته ميشدند. گاهي دلم ميخواست جاي سايهها باشم. دلم ميخواست حسشان را بفهمم. حالا دوست دارم رطوبت شراب باشم، يا پوسته رگبرگهاي آفتابگردان و يا تپش نبض ماهي بركه. دعا كردهام در رجعت دوباره، خدايان مرا آب بيافرينند تا لذت فرو رفتن آب خنك از حنجره عطش خاتونيت را بدانم. و شايد شراب شوم تا بودنم را از دهان ديگران يادبگيرم. رسمهاي زيادي ميان ما است، رسم عاشقي و عاشقكشي از آن جمله است. جلوي رويت با ديگران ميلاسند، كامنت پشت كامنت ميگذارند تا تو حرفي بزني. و تو با خودت قرار گذاشتهاي از هر چه درد است به لذت برسي. قرار گذاشتهاي خوشيهاي او را جدي بگيري و برايش دعا كني، معشوقههاي آرامش را. او كه يك بار بيخوابيهايت را نفهميد بگذار به تعبير خوابهاي نديدهاي پا باز كند كه برايت كابوسي بيافريند. مگر نه اينكه قرار است انسان خدايي كند، بگذار خدايي كند. با آبشارهاي هزاررنگش. بگذار آنقدر بنويسد براي ديگران و تو را به نقطه قلقل چزانش برساند كه شايد آرامش رفتهاش را باز يابد. مگر نه اين كه تو فكر ميكردي بودنت خستگي سالها رفتهاش را با پشت به زمين ميكوبد و ضربه ميكند تمام غمهاي جوبهاي رسوب گرفته تهران را. بعد فهميدي به مفت خريده را وقعي نيست و بايد بها داد براي بهشتي كه تو جهنمش كردي. اين هم نتيجهاش. روبهروي هم نشستهايم. مادر روي ويلچر و من گوشه تخت. ديوار شانه به شانهام داده است و من هي پاهايم را بغل ميكنم، مبادا از حد خودشان پا بيرون بگذارند. مادر، چقدر شبيه كودكيهاي من است. شبيه سادگيهاي بچهگانهام. شبيه حرفهاي تكراري. من اما از زير تپش سينههاي بلوغم سرك ميكشم به روزهاي گذشته و درد ميبرم. مثل دردپاي مادر روي ويلچر. مثل درد بغض شده پدر روز آخري كه مرا در نگاه خود دلواپس نگاه ميكرد. به عزا نشستهايم. به عزاي محرممان. وجه مشترك ما و محرم، هتك حرمت بود. ميروم و نميرسم. پاهايم سنگين است و زمان دور. فرياد ميزنم، اما صدايي از گلويم خارج نميشود. وحشت ميكنم، از اين همه كندي. هر حركت در واحد زمان برايم ساعتها طول ميكشد. صداي گريه آرامي ميآيد. صدايي آشنا، اما دور و گنگ. دستي شانههايم را ميتكاند. برميگردم، خودم را جمع ميكنم و دست به عرق پيشانيم ميكشم. نگاهش ميكنم. با دلواپسي نگاهم ميكند. ميگويد: نترس. فقط يك امشب را اينجا هستيم. ميگويم: زنده نميمانيم. ميگويد: قرار هم نيست بميريم. عيب شما جوانها همين است. تحمل نداريد. بلند ميشود از شيشه نيم شكسته بيرون را نگاه ميكند و از در بيرون ميرود و با ليوان آبي برميگردد. ميگويد: هيچ خبري نيست. فعلا همه چيز آرام است. كمي روي حصير پر از خاك جابهجا ميشوم. خودم را لاي چادر عربيام ميپيچم و پشت به ديوار ميخوابم. صداي زنگوله شتران از دور ميآيد. بلند ميشوم حتما پدر بزرگ از صحرا برگشته، با بار خرما. ميدوم. شترها ميان خاك و هلهله زنها هروله ميكنند. همه چيز در خاك و غبار فرو ميرود و باز همان صداي گريه آرام از پس اين همه هياهو، چقدر نزديك است. شتري با دهن كف كرده به سمتم ميدود. هرچه نزديكتر ميشود، زنگولهاش بزرگتر ميشود. آويزههايي كه روي سر و چشمهايش را پوشانده، منگولههايي سرخ رنگاند كه از سرشان آب ميچكد. شتر نزديك ميشود و من خودم را پشت درخت نخل سوختهاي پنهان ميكنم. سرش را به سمت من خم ميكند. دهان بيشكلش را به طرفم ميگيرد. لب بالايش دو تكه و لب پايينش آويزان است و آب دهانش به زمين ميريزد. سرخي بدرنگي تمام زبان و حنجرهاش را پوشانده. خارهايي را كه خورده در دهان نشخوار ميكند و يك لحظه همه را به صورتم تف ميكند. صداي خمپاره درست از حياط بلند ميشود و زن مرا بغل ميكند. صداي آرام گريهاي با صداي آب و باد، موسيقي وهمناكي را در فضا طنين مياندازد. زن ميگويد: تمام شد. سپيده نزده شهر را ترك ميكنيم. فقط كافي است يك اسحله پيدا كنم. ته مانده آب ليوان را كه پر از خاك است، به دستم ميدهد. خوردهنخورده آب را بالا ميآورم. ميگويم: ما مُردهايم. حتي اشكي براي ريختن نداريم. ميگويد: تو هم ميشنوي؟ ميگويم: همين صدا عذابم ميدهد. ميگويد: خودي هستند. ميگويم: صداي آن بچه را ميگويم. ميگويد: بچه؟ مگر اينجا كس ديگري هم مانده؟ ميگويم: فقط گريه ميكند. حتي ضجه هم نميزند. ميپرسد: ترسيدي؟ مچ دستم را ميگيرد. ميگويد: تب داري. ميگويم: ميان همين خاكها بود. فكر كنم از قافله شترها، جا مانده بود. اگر پشت نخل نميرفتم، پيدايش كرده بودم. سرم را به سينهاش ميچسباند. چقدر گرم، چقدر آرام، ضربان قلبش اما، تند و نامنظم. بوي خون را ميشود از زير سينههاي پر شيرش فهميد. روي لباسش لكههاي بزرگ شير جا انداخته. آرام بلند ميشوم. طوري كه از خواب نپرد. ميروم به سمت نخلها. همين جا بود كه فرزند و همسرش را خاك كرد و با من راه افتاد. بوي دود و طعم خاكستر همه جا پيچيده. صداي شرشر آب رودخانه از سمت پشت حياط خانه بلند و بلندتر ميشود. عطش دارم. تنم ميسوزد. ميروم كمي آب بردارم. دهانم پر از گرد و غبار است. بوي گوشت سوخته، بوي خون تَفداده شده؛ بوي آب، اما چه آرامبخش است. ميسوزم، شايد كمي آب، تَف تنم را آرام كند. صدا راحتم نميگذارد. باز همان صداي آرام گريه. باز زنگ قافلهاي كه دور ميشود. ميترسم دخترك جا مانده باشد. به سمت نخلستان ميروم. قطرهقطره رد خوني روي خاك مانده. يك قطره سمت راست، يك قطره سمت چپ. يكي راست، يكي چپ. صدا از پشت آن بوته خار بلند، ميآيد. چيزي را با ناله ميگويد. آرام و ريز. جلو ميروم. زير خار مچاله شده؛ با لهجه عربي ميگويد: گوشهايم. و من ميپرسم: گوشوارههايت؟ و شترها دورمان را ميگيرند و صداي هلهله شترسواران صحرا را پر ميكند. شتر پير، ميخندد و لبهاي پلاسيده و آويزانش را به سمت دخترك پايين ميبرد. سر شتر را ميخواهم برگردانم، اما شتر مرا نميبيند. همينجا است، اما از من فاصله دارد. من داد ميزنم، اما صدايي از گلويم بيرون نميآيد، ميخواهم دختر را از زمين بردارم و با خودم ببرم، اما دستهايش از من دور است. نگاهش ميكنم، نگاهم ميكند. التماسش ميكنم كه بيايد. دختر دست به گوشهايش ميگيرد و آرام گريه ميكند. سرش را روي خاك ميگذارد و زير خار پرپشت ميخوابد. صداي شرشر آب، بوي سوختگي پشم، بوي دهان شتر، بوي گوشت و خون، بوي شير رفته از سينههاي زني كه نميشناسمش. زن ميگويد: تب دارد، خسته است. بگذاريد بخوابد. ميگويم: تشنهام. ميگويم: فقط حرف بزن تا دخترك نخوابد. من ميروم لشكر بياورم. گوسفند را به زمين ميزنم، باز يادم ميرود آبش بدهم. بدون آب سرش را ميبرم. صداي خِرخِر كه از گلوي گوسفند بلند ميشود، باز سراسيمه داد ميزنم: آب، آب. گوسفند دست و پا ميزند و من شديداً عطش دارم. يقه لباسم را بازتر ميكند تا راحتتر نفس بكشم، اما صدا در گلويم ميافتد. دستي پيشانيم را لمس ميكند. دستهايم را ميگيرد و دكمههاي لباسم را باز ميكند. چند قطره آب روي صورتم ميريزد. چشمهايم را باز ميكنم. سودابه با نگراني نگاهم ميكند و ميگويد: خودت رو اذيت نكن. خواب ديدي. چيزي نيست. خيرهخيره نگاهش ميكنم. سرم را روي ساق دست سودابه خم ميكنم و لبهايم را جفت ميكنم و با صداي خفهاي گريه ميكنم. صدا توي گلويم ميشكند، درست شبيه صداي خِرخِر سينه مادربزرگ دم مردن. بازهم آرامبخش. سودابه ميگويد: فعلاً بهترين چيز برات همين است. خودش هم قبول دارد، غير از اين بود، اين چند سال را دوام نميآوردم. سودابه ميپرسد: ميخواهي برام تعريف كني؟ ميگويم: نه. اما زود پشيمان ميشوم و ميگويم: يه كم آب بده. ليوان را به دستم ميگيرم و سعي ميكنم خواب سه شب پيشم را به خاطر بياورم. ميگويم: لب حوض خانه مادربزرگم نشسته بودم. ماهي قرمزي كه اسمش رو گذاشته بوديم دم كوتاه درست روبهروي من ايستاده بود و نگاهم ميكرد. چشمهاي عجيبي داشت، يعني به جاي چشم دوتا سوراخ سفيد داشت. سودابه ميگويد: رنگ سفيد توي خواب خوبه. ميگويم: اتفاقاً همين سفيدي خيلي هم زيباش كرده بود. ميگويد: پس براي همين آبآب ميكردي؟ ميگويم: آب؟ آهان، آب. ماهي روبهروي من ايستاده بود، اما دهانش باز و بسته نميشد. زير شكمش يك حفره سياه بود، آن حفره مثل دهان ماهي باز و بسته ميشد. خيلي ترسيده بودم. ميگويد: ماه و ماهي و آب، همهاش خوبه. دهانم را سرزانويم ميگذارم، با لبم كاسه زانويم را گاز ميگيرم. به سودابه نگاه ميكنم و ميگويم: به نظرت خوب ميشم؟ همه چيز خوب پيش ميره؟ سودابه ميگويد: بخواب سعي كن به چيزي فكر نكني. بعد لامپ رو خاموش ميكند و من ميخزم زير پتو. دخترك پتو را از روي سرم بر ميدارد. از اتاق بيرون ميرود. كنار باغچه ميايستد. يادم ميآيد سالها است باغچه را آب ندادهام. انگار چيزي در باغچه روييده. كله يك نفر از خاك بيرون مانده. سر يك زن است با مقنعهاي سوراخ سوراخ و پر از گِل. مردمك چشمهايش به سمت اتاق من خيره شده است، اما يقين دارم به من نگاه نميكند. فقط يك جريان غليظ خون از كنار ابروي سمت راست تا زير چانهاش كشيده شده است. دخترك با دستمال لبهاي خاكآلود زن را پاك ميكند و زن دستهاي دختر را ميبوسد. آببيني زن زير نور خورشيد برق ميزند. اطراف سر پر است از سنگهاي ريز و درشت. به اندازه سنگهاي رمي جمرات. دخترك برميگردد و لبخند ميزند شبيه عكس كودكي من است، چشمهايش شبيه چشمهاي همان سر است. پيشاني و موهايش شبيه سودابه. بينياش شبيه برههاي كوچولو. يك لحظه ميبينم تا گردن زير خاك فرو رفته و من ميخواهم سنگبارانش كنم. ميگويد: آب، آب. و صدايش خِرخِر ميكند. سودابه تكانم ميدهد. شانههايم را توي دستش گرفته و هي داد ميزند: چيزي بگو سارا، سارا و من ميگويم: انار، بادام، مادر، آب، بابا، دارا، آن مرد اسب ندارد. سودابه داد ميزند. من ميخندم. سودابه دهانش را مثل ماهي قرمز دمكوتاه، باز و بسته ميكند. صدا در گلويم خِرخِر ميكند. روي ديوارها، پر از سايههاي كوتاه و بلند و چاق و لاغر است. اتاق پر از صداي بعبع گوسفندان گرسنه است. برههاي جوان با زنگولههاي طلايي، گوشهاي قرمز كوچولو و بينيهاي مشكي براق ميان ميشها و گوسفندها جفتك مياندازند. من پلك چشمم را پايين ميكشم تا سرخي چشمم بيرون بريزد؛ سرم را رو به آسمان ميگيرم و زوزه ميكشم. آوووووووو آن سمت خيابان «كلههايي» از پس سر در باغچه كنار جدول خيابان فرو رفتهاند، بدون بدن با دهانهاي بسته و چشمهايي كه رو به آسمان باز ماندهاند. گاهگاهي، فرشتهاي با قطره چكان ستارهاي را در چشم يكي از آنها ميريزد و «كله» دهانش را باز ميكند و كلامي ميگويد؛ به زباني كه خاك را براي لحظاتي به رقص در ميآورد خاك به شكل شليتههاي عربي، لبپر ميزند. و باز همان سكوت است و دهانهاي بسته و چشمهايي كه رو به آسمان باز ماندهاند. وسط جدول ميان بلوار، پر است از تيرهاي چراغ برقي كه بلند و باريكاند؛ به باريكي يك مو و سر هر كدام كتابي است به يك شكل و يك اندازه و روي آن فقط يك كلمه نوشته شده است. اولي نوشته يعلمهم، دومي: بخوان، سومي: سرادق، فكر كنيد، آن خبر بزرگ، ارائك، بخشنده، نميانديشند، اباريق، فرستاده، آدم، پاك شويد، يكي است، بگو، ابراهيم، خسران بزرگ، سجيل، قسم به خورشيد ووو و پاي هر تير قديسي جام در دست ايستاده. خيابان رفتهرفته پر ميشود از آدمهايي كه نشاني از جنسيت در آنها نيست. نه كودكند نه جوان و نه پير. نه خندانند و نه گريان. يا خيلي قد بلندند يا كوتاه كوتاه. بلندهاي بيصورت و كوتاههاي بيدست و پا. بلندها راه ميروند اما به جايي نميرسند. كوتاهها شبيه سنگاند، اما متحرك. نگاههاي هم ديگر را ميفهمند. بلندترين گفتارشان «آي» و «اُم» است. گاهي چند نفر آب ميشوند و به زمين فرو ميروند و به جاي آنها هيبتهايي بيشكل، شبيه دهان از زمين بيرون ميآيد. همه ميايستند تا دهانها حرف بزنند و آنها تأييد كنند. عدهاي حرف دهانها را جار ميزنند و گاه صليبي از كنار خيابان به سمت زمين خم ميشود و ستارة انتهاي صليب به قلب خورشيد فرو ميافتد. چند نفر از آدمهاي بلند قد به سمت خورشيد ميروند و در آن محو ميشوند و باز فرشتهاي قطرهاي از خون در چشم «صورتي» ميريزد تا دهاني باز شود و خاك برقصد. كسي با لباس پليس برگه كوچكي را به طرفم دراز ميكند. با تعجب و حسرت نگاهش ميكنم. با لبخند ميگويد: روي شيشه جلوي ماشين شعار مينويسي؟ بعد شعار را با صداي بلند ميخواند. پلكهايش افتاد روي هم، بعد دستش را بلند كرد و تيغ را محكم...، اما او زنده ماند؛ به همين راحتي. اصلاً فكرش را نميكردم، او زنده بماند. آن هم فقط به خاطر يك چيز كم اهميت و بيارزش. باورش براي «او» هم سخت بود. اين فقط يك اتفاق پيشبيني نشده بود. «او» قصد كرده بود بميرد، اما نمرد. همهاش هم به خاطر سماجتي است كه من براي كار كردن، دارم. موقع كار زمان و غذا و استراحت، اصلاً برايم مهم نيست. براي همين از ساعت دوازده نيمه شب، مشغول پياده كردن نقشه شدم. من قصد داشتم او را با تيغ راحت كنم. از طريق شاهرگ؛ ولي نه به دست من، قرار بود خودش اين كار را بكند. چون من دوستش داشتم. سالها با هم بوديم. از شخصيت بيخيالش، خيلي خوشم ميآمد، اما خودتان را بگذاريد جاي من، آدم هميشه نميتواند چشمش را ببندد. تازه اين بماند؛ اين را هم بدانيد كه من مجبور بودم. به خودش هم گفته بودم، گاهي همه چيز از دستم خارج ميشود. در كار من اجبار از لوازم اصلي است. اين هم مهم نيست، من اين كار را به خاطر خودش ميكردم. ميخواستم او را از يك سردرگمي چندين و چند ساله نجات دهم. البته اين حرف من است، اما خودش ميگويد: من ميخواستم پوچي را بفهمم، پس بايد بميرم. بهش ميگويم: آيا براي رسيدن به هر عقيدهاي بايد تمام نظريات آن عقيده را امتحان كرد؟ شايد هم ميگوييد، عقيده داشتن به يك چيز كافي است تا هر چه را از ما ميخواهد، سمعا و طاعتا انجام دهيم! بعد «او» مثل آدمهاي مسخره گفت: من مثل سقراط به استقبال دانايي ميروم. جام شوكران من تيغ تو است. چه حرف مضحكي. سقراط در دانستن افراط كرد ، من يقين دارم اين كار از من نميآيد. آخر كدام عقل سليم و صلاحانديشي ميگويد به خاطر حقيقتانديشي خودت را به بكش يا به كشتن بده؟ دوماً اين طور او مشهورتر از اين ميشد كه الان هست. حق داريد فكر كنيد، كار من درست نبوده و براي شهرت نبايد هر كاري كرد؛ ولي شخصيتهايي مثل او، اين توانايي را دارند كه مرگشان موثرتر از زندگيشان باشد. چون يك نظام فكري غيرديني را به وجود ميآورند كه در آن مردن، مردن است، خودت خودت را بكشي، كسي تو را بكشد يا به مرگ طبيعي بميري، فرقي نميكند. اما فكر كنيد خوانندههاي من، خون او را لابهلاي نوشتهها ميديدند، هم رمانتيك است و هم كاملاً رئال و البته مضحك و نه تراژيك. بعد تمام ورقها را مچاله كردم، ريختم توي ماشين لباسشويي و تكمهاش را زدم و ايستادم و شسته شدن جوهرهاي آبيرنگش را نگاه كردم. پودر لباسشويي كف ميكرد و ذرات كاغذ لابهلاي آن گم ميشد. بعد كه خيالم راحت شد ديگر هيچ كاغذي افكارم را در خود ندارد، كاغذهاي خمير شده را درآوردم. روي كف پوش با خميرهاي سفيد نوشتم اين «او»ي لامذهب، بعد از سالها باز هم جان نداد و زنده ماند. «او زنده ماند» فقط به خاطر تمام شدن جوهر خودكار. اما حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم، كافي بود كشوي ميز را جلو بكشم و رواننويس را بردارم و بنويسم. يا با سرنگي كه خونم موقع تزريق در آن مانده بود، داستان را تمام كنم. يا مثل ماركوئيس در چارتنتون با گُه خود بنويسم: «او مُرد». اصلاً چطور و از كجا و در چه حد و اندازهاي بايد بهم اعتماد داشته باشيم؟ ابتداي به ساكن هيچكس قرار نيست به ديگري اعتماد كند، اما تا كي؟ تا چند؟ آيا اعتماد و بياعتمادي، از برخوردها، گفتارها و رفتارهاي ما نشأت نميگيرد؟ اين يك روي سكه است، طرف ديگر آنكه آيا نشنيدن دروغ از دوستي كفايت ميكند تا حرفش برايمان سند باشد و براي هميشه به او اعتماد كنيم؟ يك اتفاق ساده ميافتد، شما براي قراري به موقع از خانه خارج ميشويد، درست ماشين جلويي شما تصادف ميكند و به موقع نميرسيد. وقتي به دوستت ميگويي من به موقع از خانه خارج شدم، اما ترافيك بود و دير رسيدم. چطور ميتوانيد ثابت كنيد دروغ نميگوييد؟ حالا جاي خودتان را با او عوض كنيد، او چطور به شما اعتماد كند كه راست ميگوييد؟ چون حالا نه ترافيكي برقرار است و نه مأموري كه گواهي بدهد پشت ترافيك بودهايد. در جايي كه دليلي براي اثبات راست و دروغ حرفي نميتوان آورد، چه بايد كرد؟ به يقين خواهيد گفت: حق با هر دو طرف است. يكي يقين دارد دروغ نميگويد، ديگر شواهدي نمييابد تا بگويد تو راست ميگويي. چه بايد كرد؟ حق با كيست؟ آيا دوستيها بايد فداي چنين بياعتماديهايي شوند؟ من هنوز نميدانم، در جايي كه دلايل و شواهد موجود نيست و يا به دليلي شواهد از بين رفته، چطور ميتوان راستي گفتار را ثابت كرد. شايد اين موقعيتها است كه از ته دل آرزو ميكنيم، خدا باشد و هاتفي از غيب بفرستد، تمام شواهد را كنار هم بگذارد تا راستگوييمان ثابت شود. اين درد وقتي عميقتر ميشود كه اين بياعتمادي را از دوستاني ببينيم كه به جهت روحي و اخلاقي به آنها نزديكتريم. گرچه قربانيان بياعتمادي كم نيستند، قربانيان اعتماد كردن هم كم نيستند. ................................... پانوشت: اين روزها زياد به شهلا جاهد و ناصر محمدخاني فكر ميكنم. يك باره پير ميشوم در چروك دردهاي مادر. امروز او را نشناختم. سعي كردم از كنار نگاه وحشيش آهسته بگذرم تا جوانيم را آه نكشد. حرفهايش بوي استراق سمع ميدهد. انگار به بيداريهايم گوش ميدهد و ريزش چشمهايم را ميكاود. مرتب به سراغ احساسم ميرود و انگشت بر دهليزهاي باز نشده قلبم ميگذارد و من تا غشاي نازك مويرگهايم تير ميكشد. ميگويد: با من حرف بزن، يقين دارم ميخواهد بوي دهانم را بچشد، مبادا اين روزها را آه كشيده باشم. ميگويد: خودم بزرگت كردهام، چند وقتي است پاهاي رفتنت لنگ شده و به زمين گرم چسبيده. نگاهت از برهوت سكوت و درد ترك برداشته. به پيرزنهاي يائسهاي ميماني كه اميد هيچ زايشي از آنها نميرود. و من بهانه ميكنم، آب و دانه كبوترها و غذاي گربهها را. ميگويم: بايد مواظب آفتاب پشت پنجره باشم، مبادا شمعدانيهاي تازه كاشتهام را به ماه نرسيده، درو كند. بايد به فكر سوز زمستاني باشم كه مغز استخوانمان را خواهد خورد. بايد به شكستگي پنجرهها سرو سامان بدهم. بايد در پستوي خانه چيزي نهان كنم تا خاكِ فراموشي، خاكستر مغزم را بپوشاند. بايد درها را ببندم و به خودم سري بزنم. بعد ميگويم: تا كي ميخواهي واژهدردهاي مرا به خودت گره بزني و تسبيح را دوره كني؟ تا كجا ميخواهي مواظب پاهاي كودكيم باشي؟ تا كي ميخواهي انگشتت را براي دستهاي بي كسيم حلقه كني؟ همين كه بداني زير سرت نفس ميكشم بس است. بايد چشم اميدت را از من برداري تا بيدرد بميرم. و مادر رو به ديوار ميخوابد و من بيدارتر به قاب پنجرهايي خيره ميشوم كه آسمان را زير پوست سياه خود ميبلعد. به خودم ميگويم: اگر صبح شده، پس كو آفتاب؟ آه. يادم نبود امروز عاشورا است. صبح زود تلفن زنگ خورد. در خواب و بیداری گوشی را برداشت. صدای صادق بود. بیرمق و خسته. به سختی حرف میزد. فکر کرد شاید میخواهد در مورد مهمانی امروز سفارش کند. از میان حرفهایش فقط فهمید که باید برود داروخانه و نسخه را مجدداً بگیرد. بیماریاش دوباره عود کرده بود. ساعت هشت دم در خانه بود. در را باز کرد. مستقیم به آشپزخانه رفت. داد زد سلام. هنوزم داری مینویسی؟ باید قیافة داروخانهچی را وقتی دوباره میخواست نسخه را بدهد میدیدی. بعد بلند گفت: با تو هستم! میفهمی؟ راستی پسر معرکه است، دیروز یکی از بچهها میگفت بوفکور توی پاورقیهای روزنامه ایران چاپ شده. میشنوی؟ آهای؟... چته مرد؟ حرف بزن... بعد مکثی کرد و گوش داد. صدایی نمیآمد. داروها و لیوان آب را روی میز وسط آشپزخانه گذاشت و به اتاق رفت. جسد صادق روی تخت افتاده بود. نزدیک شد. چندبار سرش داد زد. بغض کرده بود. سعی کرد به هوشش بیاورد. تکانش داد. به گریه افتاد. اما فایدهای نداشت. صادق مرده بود. به همین سادگی. کنارش نشست. نگاهی به صورتش انداخت و گفت چه کسی باور میکند پسر اعتضادالملک، مرده باشد؟ قرار است روزنامهها از تو و داستانهایت بنویسند، مرد، بلند شو! گوش کرد شاید صدای نفسی را بشنود. آینه را از کنار تخت برداشت و جلوی بینی و دهانش گرفت. نه، هیچ اثری روی آینه نبود. همینطور که حرف میزد وگریه میکرد، جسد را بغل کرد. آنقدر هم سنگین نبود. وسط حال به زمین گذاشت. کت و شلوار مهمانیاش را تنش کرد. گره کراواتش را بست. هنوز بلند بلند با خودش حرف میزد و گریه میکرد. دستها را کنار بدن و پاها را کنار هم جفت کرد. ملافه سفید را با دقت رویش کشید. پنجرهها را بست. پردهها را کشید. داروها را برداشت. شیرگاز را تا آخر باز کرد. یکبار دیگر صحنه را نگاه کرد. همه چیز مرتب بود. بوی گاز بیشتر و بیشتر میشد. چشمهایش را بست. صدا در گلویش پیچید. رو به اتاق ايستاد. صداي زنگار گرفتهاش را بيرون انداخت و گفت: باور کن، مرگ چيز مهمي نيست! اما داستان تو مهم است. مرگ را بيشتر از من دوست دارد مرگ را بيشتر از من دوست داري مرگ را بيشتر از من دوست دارند مرگ را بيشتر از من دوست داريد مرگ را بيشتر از تو دوست داريم من هم مرگ را بيشتر از خودم دوست دارم بگوييد چطور بايد رفت؟ نبودن را چطور بايد سرود؟ برايش نوشتم: نميشناسمت؛ اما زندگي حق توست، پس زنده باش.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
رئالیسم به معنای واقعیت عینی ، بدون خوشایند گری و احساساتی گری است. این جنبش در تقابل با آرمان گرایی (ایده آلیسم)، نئوکلاسیسم و در جریان انقلاب صنعتی فرانسه پدید آمده است و هدف هنرمندان این جنبش ، بیان واقعیت مطلق است.
ایده آلیست ها همه ی موجودات و آن چه را که انسان در جهان درک می کند، تصورات ذهنی و وابسته به ذهن انسان می دانند و معتقدند که اگر من که همه چیز را ادراک می کنم نباشم، دیگر نمی توان گفت که چیزی هست. در حالی که به باور رئالیستی، اگر انسان ها نیز از میان بروند، جهان خارج همچنان وجود خواهد داشت. به طور کلی یک رئالیست، موجودات جهان خارج را واقعی و دارای وجودی مستقل از ذهن انسان می داند.
هدف حقیقی رئالیسم تشخیص تأثیر محیط و اجتماع در واقعیت های زندگی و تحلیل و شناساندن دقیق "تیپ ها" یی است که در اجتماع به وجود می آیند.
کوشش نویسندگان رئالیسم در این است که جامعه خود را تشریح کنند و "تیپ ها"ی موجود در جامعه را نشان دهند و همچون مورخی عادات و اخلاق مردم اجتماع خویش را بیان کنند.
"بالزاک" فرانسوی نماینده ی مکتب رئالیسم نیز به این نکته اشاره می کند و در "کمدی انسانی" می نویسد: "با تنظیم سیاهه ی معایب و فضایل و با ذکر آن چه که زاییده ی هوس ها و عشق هاست و با تحقیق درباره ی مشخصات اخلاقی و انتخاب حوادث اساسی جامعه و یا تشکیل "تیپ ها" ممکن است به نوشتن تاریخی موفق شویم که مورخان از آن غافل بوده اند، یعنی "تاریخ عادات و اخلاق جامعه".
از نمایندگان بزرگ مکتب رئالیسم در فرانسه "بالزاک" ، "استاندال" و در انگلستان "دیکنز" را می توان نام برد. هنرمندان برجسته ی دیگر عبارتند از: گوستاو کوربه ، فرانسوا میله ، ادوارد مانه ، فرانسیسکو گویا ، ایلیار پین و انوره دومیه . از دیگر مراکز مهم رئالیسم می توان از روسیه و نویسندگان بزرگانی چون تولستوی و داستایوسکی نام برد.
ادامه مطلب
امروز شده است. بايد براي تمام ثانيهها برنامهريزي كنم. تمام كارها را بايد امروز شروع كرد. يادم باشد كتاب بخوانم، اما شعر هرگز. يادم باشد كه يادم را به دست هيچ يادي نسپارم. يادم باشد كه پنجرهها را به چرا ببرم. يادم باشد براي سردرهايي كه آوار شدهاند، شانه بسازم. روي بال پروانهها را نقاشي كنم. يادم باشد موهاي آذر را شانه كنم. براي علفها شبنم جور كنم. بايد براي آفتاب هم، سايه شخم بزنم. بايد براي مترسك، سار و كلاغ دستوپا كنم. بايد آسمان را جارو كنم. بايد زمين را منبتكاري كنم و درياها را زير آلاچيق جا بدهم. قيكردگي چشم اقيانوسها را پاك كنم. براي بيخوابي ماهيها، فكري بكنم. براي خستگي باغ، ستاره دم كنم. برگهاي جنگل را به درختهايش برگردانم. براي خدا پوليور ببافم.
ديروز است، من و واژهها روبهروي هم گنگ و مبهم، نشستهايم. چقدر فكر و حرف مثل موريانه بر ما ريختهاند. كاش خوابش ببرد اين سليمان بر عصايي كه وامدار ديگران بود.
يادم بدهيد، چطور بچينم اين ميدان را كه هر دو سويش منم. نه اميد به سفيدپوشانشان است و نه گريزي از سياهجامگانشان.
يادم بدهيد، چطور بچينم اين ميدان را كه هر دو سويش منم. نه اميد به سفيدپوشانشان است و نه گريزي از سياهجامگانشان.
*من هنوز تنها اينجا نشستهام. رو به دريا. شايد دريا جنازه آن دختركم را پس بدهد. گاهي هم به سمت جنگل برميگردم شايد خبري از بچهها و بچههايشان برسد. گاهي هم با سختي پاهاي نيمه سنگيم را با خود ميكشم و به سمت بيابان مينشينم، شايد خدا توبه قابيل را پذيرفته باشد و او برگردد. از آدم هم كه دل كندهام. به خودم گفتهام، بگذار خوش باشد. تو هم داري براي خودت اين همه چيز ميبافي. اين همه دردسر داري كه بايد به آنها فكر كني. اگر او بود، اجازه همين فكر كردن را هم به تو نميداد. باز بايد گوش به فرمانش ميماندي و بله قربان ميگفتي. اين طور پيش برود به همه كارهايت ميرسي. از اول هم قرارنبود، به جايي برسي و كسي بشوي. قرار بود براي خودت باشي. خلوتي كه فقط تو را دارد و تو.
توي خانه نشستهام و منتظرم. بچهها هم نيستند. ديروز يكيشان در دريا غرق شد و قابيل هم كه سر به بيابان گذاشته تا توبه كند. دوتاي ديگرشان هم دنبال كارهاي خودشان هستند. آدم هم ديروز رفت، قرار هم نيست برگردد، من هم از آمدنش دل كندهام. وقتي ميرفت همه چيز را با خودش برد. ميگفت: بايد روي پاي خودت بايستي. صبحانه نخوردم. ناهار از باغچه تربچه چيدم. حالا هم دارم گندم ميكارم تا بتوانم براي خودم نان درست كنم. چند وقت است، حال و هواي زمين و آسمان فرق كرده است. آن وقتها آسمان روزها آبي بود و شبها سياه. خورشيد زرد بود و ماه مهتابي و زهره قرمز و عطارد ريز. با هفت برادران يهقلدوقل بازي ميكرديم و زير سايه ستاره سهيل ميخوابيديم. اين روزهاي آخر من زياد ميخنديدم و آدم ميگفت: بيخيال. پاشو بچههات رو جمع كن. يك آشي بپز تا من برميگرديم دور هم بخوريم. لبخندهاي مرا جدي نميگرفت. ميگفت: تو چرا كم گريه ميكني. ما احتياج داريم تو غمگين باشي. بچهها بايد معني درد را از تو ياد بگيرند. هرچه باشد من مرد هستم و برايم اف دارد گريه كنم. قابيل كه هابيل را كشت من نصيحتش كردم كه پسرم كار بدي كردي. آدم ميگفت بايد تنبيهش ميكردي. حداقلش اين بود كه از درخت سپيدار آويزانش كني تا درد بكشد. گفتم: من نميتوانم، او هم فرزندم است. برا ي همين گفتم برود بيابان توبه كند.
گفت: اين از دختر تربيت كردنت، كه معلوم نيست كجا رفتهاند. اين هم از پسرانت. گفتم: آن يكي كه خودكشي كرد، از دست تو ناراحت بود. خنديد و گفت: من بهترين پدر هستم. نميبيني از صبح تا شب دارم براي شما كار ميكنم تا شما راحت باشيد. براي دخترت چهل جفت جوراب خريدهام. شومينه ساختم، مبل درست كردم، خانه را پر از ميوه و غذا كردم. دهتا دهتا گوني برنج ميآورم. ديگر چه دردي داري؟ چرا نق ميزني؟ چرا نميخواهي بفهمي كه من بايد براي كار كردن تمركز داشته باشم. تو و بچههايت كي ميخواهيد بفهميد من آدم مهمي هستم و بايد در آرامش كار كنم. و الا چطور ميخواهم خرج قلمهاي نقاشي و كتابهايت را بدهم و يادم باشد كه براي تولد و روز زن و مادر برايت هديه بياورم. گفتم: به جاي همه اينها بيا هفته يكبار همديگر را ببينيم. ماهي يك بار هم برويم اين اطراف گشتي بزنيم. فكر كنم من هم از دوستانت هستم. با من هم مهربان باش. گفت: چه خيال خامي. تو مگر سوادت به اندازه آنها است كه ميخواهي با من حرف بزني. من بايد آنقدر بدوم تا به يكي از آنها برسم. گفتم: آن روزهاي اول را يادت ميآيد؟ گفت: اين حرفها را بريز دور. از هرچي عشق و عاشقي است حالم بهم ميخورد. گفتم: خدا حافظه را براي اين به ما داد تا بتوانيم خوبيها را به ياد بياوريم. گفت: برو به جهنم. من همينم كه ميبيني. بايد خودت را تغيير بدهي. تو بيماري. ساديسم داري. اين تويي كه نميفهمي. گفتم: من تنهام خيلي تنها. گفت: لعنتي من آرامش ميخواهم. چرا اين قدر مرا اذيت ميكني. گفت: من ميروم. تو هم برو يك آدم براي خودت پيدا كن. من يك عشق تازه ميخواهم. يكي كه بلد باشد گريه كند. يكي كه بره باشد. يكي كه وقتي ميگويم برو، سرش را بياندازد پايين و برود. گفتم: پس من چي؟ گفتم: پس اگر ميروي همه چيز را ببر. شادي، انتظار، عشق و هر چيزي كه مربوط به خودت بود حتي آن كتاب شعري كه دوشنبهها برايم ميخواندي، يادت هست؟ گفت: يك چيزي يادم ميآيد، آره. راستش را بخواهي آن را بهانه كرده بودم تا حرفهايي را كه دوست دارم به ديگران بزنم، غيرمستقيم بگويم. گاهي هم تو را ميان حرفهايم ميديدم كه چه قشنگ گوش ميكني، خندهام ميگرفت. بعد گفت: خدا وكيلي، سرگرمي خوبي بودي. حالا يا برو يا من بروم. گفتم: من كجا بروم؟ گفت: هر جا كه دلت ميخواهد. كسي دست آينده را نخوانده شايد همديگر را زير درخت سيب ديديم. گفتم: آن درخت كه اينجا نبود، توي بهشت بود. داد زد: من بيپدر را ول ميكني يا نه؟ چرا نميخواهي بفهمي، من دوستت ندارم. عشق كه زوري نيست. من بايد از تو دور بشوم. من بايد بروم و تو دنبالم برگردي و هي التماسم بكني و من خوش حال بشوم. چون يقين دارم تو ديگر نميخندي. آن وقت تو هم ميفهمي چقدر مرا اذيت كردي. گفتم: موافقم.
عالم از ناله عشاق مبادا خالی/ که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور/ خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست/ تا هواخواه تو شد فر همایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند/ درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق/ هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست/ شادی روی کسی خور که صفایی دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند/ و از زبان تو تمنای دعایی دارد
خواب ميبينم. خواب ميبينم ميان خياباني ايستادهام. خياباني كه انتهايش به خورشيد ميرسد و ابتدايش از دريا بيرون آمده است. سمت راست خيابان پر از درختهايي است كه با يك فاصله از هم ايستادهاند. درختهايي به شكل صليبهاي بلند. چوب افقي صليب، دو فلش به دو جهت مخالف دارد. چوب عمودي آن از يك طرف در خاك فرو رفته و از جهت بالا نوك تيز است. آنقدر تيز كه در انتها به باريكي سوزني ميشود كه تا آسمان كشيده شده است. سر هر صليب به ستارهاي ميرسد. ستارهاي به رنگ سرخ. ستارهها به شكل قطره هستند و كافي است سوزن صليب را از آنها بيرون بكشند تا سقوط كنند.
وقتي اين اتفاق نيفتاد، همه چيز را تغيير دادم. «او» ميخواست اختيارش را براي مردن نشان دهد؛ ولي به او گفتم: به اين سادگي نيست و فقط اراده تو براي اين كار كافي نيست. «او» گفت: اگر تو از حرفت برنگردي، اين اتفاق خواهد افتاد. من هم قول دادم. قول دادم تا وقتي او را نكُشم، دست از كار نكِشم. قسم ميخورم، صادقانه پيش رفتم. بدون ذرهاي كوتاهي. اين طور براي هردومان معلوم ميشد، چه كسي آينده خودش را ميسازد. من خداي او شده بودم. و چه حس زيبايي. مردن او دست من بود، البته با خواست خودش. بعد بلند گفتم: فكر ميكني فقط خواستن و اراده كردن تو كافي است، من هم بايد بخواهم و موذيانه به او خنديدم. مثل هميشه با همان آرامش گفت: ميخواهم بدانم. گفتم: پس برو به جهنم، به همان گوري كه براي خودت كندهاي. بعد شروع كردم تمام عقايد و افكارش را نوشتم. همه را حفظ بودم، از بس هر روز آنها را مثل پتك، به سرم كوبيده بود؛ ولي درست در بزنگاه، جوهر خودكارم تمام شد و نتوانستم بنويسم: «او تيغ را محكم روي شاهرگش كشيد و خونش ديوار و ميز و كاغذها را كثيف كرد، حتي روفرشيهاي نازنين پوست گاوي مرا». يكباره همه چيز عوض شد. حتي تيغ از دستم افتاد. يك لحظه دلم لرزيد. بعد شروع كردم سر خودكار را روي كلمه «او» فشار دادم و هي گرداندم و گرداندم. خط كشيدم. روي تمام نوشتهها. آنقدر خودكار را چرخاندم تا ورق تكه تكه شد. به خودم گفتم: اين مزخرفات به چه درد ميخورد؟ تو كي هستي كه فكر ميكني با كشتن يك شخصيتي كه به پوچي رسيده، ميتواني مشهور بشوي؟ ديگران چه غلطي كردند؟ چه باري از دوش عالم و آدم برداشتند؟ كدام فلسفه را بافتند كه چند سال بعد، ديگري نيامد و برهمش نزد؟ حالا هم همه به ريش هر چه فيلسوف است، ميخندند. كاري كه الان من دارم ميكنم. دور خودم توي اتاق ميچرخم و ميرقصم و به ريش پدر و پوز مادرم ميخندم كه خيال كرده بودند، توله سگي كه پس انداخته، كسي شده است و مينويسد.
| Design By : Night Melody |
