![]() |
![]() |
|
| ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش// بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش |
|
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم براهت بشینه برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هرکی تو رو خواست یه روزی بد آورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم واسه من که برعکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم براهت بشینه هنوزم زمستون به یادت بهاره تو قلبم کسی جز تو جایی نداره صدای دلم ساز ناسازگاره سکوتم بجز تو صدایی نداره تو خواب و خیالم همش فکر اینم که دستات و بازم تو دستام بینم ولی حیف از این خواب پریدم که بازم با چشمای کورم براهت بشینم سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هرکی تو رو خواست یه روزی بد آورد برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:54 توسط سایه |
|
|
منتظرم بيایی. چيزي بگو، حرفي بزن. حتی به شوخي. میخواهم طعم تلخ تنهایی را فراموش کنم... یک بازي کودکانه... یک همدلي ساده. یک سادگی پیچیده در بند انگشتهای تو... يا چيزي شبيه نیلوفری نگاه ریخته بر جسم زمین. چیزی از مهر و دوستی لوتوس... شايد، منتظرم کسي برايم از مارگون مشتي آب بياورد. يا از عشاير نشسته بر دشت، استکاني چاي داغ با بوي دود پيچيده در لابلاي رازيانههاي صحرايي. يکي بايد دست مرا زير آبشار بگيرد تا پر شوم از بوي آب. بايد کنار دشتهاي ياسوج از گوشوارههای زمين ستاره بچينم. بيا، بيا، بيا، از فرسنگها راه. بيا، من بوي آويشن گرفتهام. من بوي خاک و آب و نسترن ميدهم. چرخ بزن مرا در بیتابی عروس ده. در شرم ریخته زیر مژگان سیاهش. در لبخند مادرانه ایستاده بر ایوان خانهای که حیاطش دشتهای کهگیلویه و بویر احمد را تصاحب می کند. برقصان این همه عشق را در التهاب سینه دخترکان لری. سبز بخوان دستمال زرد و صورتی را میان دامنهای آبی و سرخ عنابی. ببین ده سالگی دخترک را زیر پیچ و تاب دستمالهای توریش. من مستم، مست، مستتر از شرابی که باید از سینه تو بچشم. من سرخم، سرختر از انارهای ترک برداشته باغچهها. سربزیرتر از همیشه در شرم آمیزش تو در چشمهای صحرا. يکي بايد بمن ياد بدهد در آن طرف زمين هم ميشود دستمال تور سفيد بدست گرفت و کردي خواند و لري رقصيد. مارال را سواری گرفت. هی کن اسب سفیدم را تا از سفید چادرهای قشقایی تا لرهای لچک برسر را برقصم. ميشود يک شب مهمان نان تنوري عروس دشت ياسوج بود. سياه چادرها را ديد و حسرت يک عمر بيخانماني را فهميد... من عروس بيداماد شبهاي ييلاقیام. کجايي تا طراوت يک بهار را شکوفا شوم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:53 توسط سایه |
|
|
(بعد از سالها متولد شدم در حالیکه خلاصهای از فلسفه در دست داشتم. ................................................................................................................................ "همه آدمیان بالطبع خواهان دانستناند". ارسطو دانستن فلسفه بر بسیاری از جنبههای زندگی ما و بر فهم تجربههایمان اثر میگذارد؛ با اینهمه، برای بسیاری از ما فلسفه موضوعی دور از دسترس مینماید. سرگذشت فلسفه که از نظر روشنی بیان و عمق بینش اثری کم نظیر است ما را در جریان تاریخ آرا و اندیشهها قرار میدهد. پرفسور براین مَگی 2500 سال فلسفه غرب را، از یونان باستان تا اندیشمندان جدید، پی میگیرد. در سایه دریافت عمیق او از فلسفه و پیچیدگیهای آن، کتابی را ارائه میدهد که هم برای خواننده عادی قابل فهم است و هم خواننده آشنا با فلسفه از آن لذت میبرد. این اثر مصور، پر از نکات هوشمندانه درباره بحثهای جذاب فلسفی است و راهنمایی است که خواندنش برای همه دوستداران فلسفه توصیه میشود. شناسنامه کتاب نام: سرگذشت فلسفه The Story of philosophy نویسنده: براین مَگی Bryan Magee ترجمه: حسن کامشاد ویراستار: هومن پناهنده چاپ: نشر نی .................................................................. " این جهان برای کسی که فکر میکند، کمدی است و برای کسی که حس میکند تراژدی از این رو دموکریتوس خندید و هراکلیتوس گریست." هاریس والپل خلاصهای از این کتاب نویسنده کتاب در اولین سر فصل کتاب دعوت به فلسفه میکند و معتقد است فلسفه تلاشیاست برای فهم عقلی در بنیادیترین شکل آن. پیدایش تفکر عقلی در جهان وقتی آغاز شد که نخسین فلاسفه در آنِ واحد به دو رسم بزرگ گذشته پشت کردند. در قدم اول کوشیدند، بدون توسل به دین، یا مکاشفه یا مرجعیت یا سنت، با کاربرد عقل جهان را بفهمند. این به خودی خود چیزی کاملا تازه و یکی از مهمترین نقطههای عطف رشد بشر بود. در عین حال اینان به دیگران نیز آموختند که عقلشان را به کار گیرند و مستقل بیندیشند. این دو تحول انقلابی در حیات فکری بشر، با هم پیوند نزدیک دارند و به همین سبب هردو با هم به صحنه آمدند. آنها سنگ بنای چیزی را که ما اینک "تفکرعقلی" میخوانیم نهادند. کار بزرگ سقراط نیز جز این نبود. او به مردم میآموخت هرچیز را مورد سوال قرار دهند. جام شوکرانی که سقراط به دست خود نوشید تلخترین تراژدی است که در تاریخ اندیشیدن انسان روی داد. اما آیا مردم در خود فرو شدند و دست از تفکر عقلی برداشتند. این جاده تا امروز امتداد یافته و تا هستی و شوق دانستن انسانها کشیده خواهد شد. حتی اگر سری را مستحق گیوتین و یا تفکری را تکفیر کنیم جهان به اندیشه زنده و با اندیشیدن بارور خواهد شد. ) پرانتز بسته سرخط سپاس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 15:19 توسط سایه |
|
|
کافکا شخصیت پیچیدهای نیست. او را میتوان از تمام آثارش شناخت. او در نامهای به پدر آنقدر در نوشتن صراحت دارد که میتوان شخصیت کودکی تا جوانی او را به تصویر کشید. تصویرسازیهای محکم و قدرت حقیقتنویسی فرانتس چنان بود که وقتی کتاب را به مادر نشان داد، او را از نشان دادن کتاب به پدر منع کرد. بعد از مطالعه این کتاب براحتی میتوان تکتک برخوردهای پدر در سر میز غذا و یا برخوردش با کارگرها و سرزنشهای او به فرانتس را در ذهن مجسم کرد و بعد از چند سال خواندن این نامه بازهم بخاطر آورد که پدر نسبت به او در کودکی و نوجوانی و جوانی چه برخوردی داشته است، اما اینکه در این میان با او همراه شویم و چون او پدر را در نوع تربیتش سرزنش کنیم و یا درصدد همدلی با او برآییم و یا از یادآوری نوع تعالیم مذهبی و جامعه آن روز نتیجه بگیریم که نمیشود پدر کافکا را سرزنش کرد، به چگونگی برداشت ما از این کتاب مربوط میشود. اما این همان فرانتسی است که در مسخ دست و پا میزند تا در وضعیتی جدید خودش را به دیگران بنمایاند. این رمان کوتاه و تاثیرگذار، میتواند نمونهای از وضعیت کسی باشد که اگر در نوعی دگرگونی جسمانی و یا حتی روحانی قرار بگیرد چگونه میتواند با اطراف خود ارتباط برقرار کند؟ درگیری با خود و دیگران و فهم این مسئله توسط اطرافیان و تلاش و کوشش یک انسان در قفسی دیگر، همه باعث شده این اثر کوتاه بسیار خواندنی و حیرتبرانگیز باشد. شاید هم این خود کافکا است که سعی میکند در قالبی دیگر خود را به دیگران نشان دهد و درگیریهای خود را با محیط به تصویر بکشد. او در این داستان از درون به اطراف نگاه میکند. یک نگاه بسته و جنجال برانگیز. اما جالب اینجاست که کافکا در رمان قصر جهان را طور دیگر میبیند. نگاهی از بالا. یک نگاه بیرونی و فرا زمان و مکان. با واقعیتها کنار میآید. زمان را برای ک.(خود) کُند میبیند و برای دیگران تند و گذرا. در اینجا هیچ قصدی برای تحلیل این سه اثر مهم کافکا ندارم، فقط سعی کردم از این سه اثر به حالت روحی فرانتس کافکا بیندیشم و او را از لابلای آثارش ببینم. اگرچه این نویسنده در دوران حیات 41 ساله خود حتی گاهی از چشم دوست عزیزش ماکس برود سکرت ماند، ولی بعد از نبرد هفت سالهاش با بیماری سل و از پای درآمدنش، به همت همین رفیق شفیق و نامههایش به فلیسه کاملا شناخته شد. بیشتر بدانید... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:2 توسط سایه |
|
|
فرانتس کافکا 3ژوئیه، ۱۸۸۳ در پراگ از خانوادهای آلمانی و یهودی تبار بدنیا آمد. جایی که پنج سال بعد از مرگ او میلان کوندرا در اول آوریل 1929 متولد شد. هرچند کوندرا به دلیل عقاید ضد کمونیستی خود از سال 1975 به دیار آلبر کامو رفت. کامويي كه 27سال بعد از تولدش با نظر فرماندار الجزیره که او را تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد فرانسه را برای اقامت برگزید. اما آنچه این سهتن را در قرن بیستم جزو برترینهای ادبیات جهان قرار داد، تنها سبک نوشتاریشان نیست بلکه این ذهن فیلسوفانه آنهاست که از آنان سه رماننویس بزرگ ساخت. کافکا در رمان کوتاه مسخ و رمان ناتمام قصر و داستان آمريكا، کامو در داستان بیگانه و طاعون و اسطورهسازی سیزیف و کوندرا در رمان شوخی، جاودانگی و بارهستی، نه به دلیل پردازش قلمی و نه رعایت اصول رماننویسی موفقاند، وجه اشتراک این رمانها در نوع بینش و ذهن فلسفی و نگرشی است که این سه از انسان و هستی به خواننده ارائه میدهند. اگرچه کافکا در بیشتر مدت زندگیاش سعی کرد در رمانها و داستانهایش تصویری از دین ارائه ندهد اما هیچوقت ریشهٔ یهودی خود را نیز پنهان نکرد. او به مکتب هسیدیسم در یهودیت علاقمند بود. "بسیاری از منتقدان سعی کردهاند با تفسیر آثار کافکا در چارچوب مکاتب ادبی از جمله مدرنیسم و رئالیسم جادویی مفاهیم عمیقتری از آنها استخراج کنند. ناامیدی و پوچی حاکم بر فضای داستانهای کافکا نمادی از اگزیستانسیالیسم شمرده میشود. برخی دیگر به سخره گرفتن بوروکراسی در داستانهایی مثل «گروه محکومین»، «محاکمه» و «قصر» را نشانی از تمایل به مارکسیسم میدانند، در حالی که برخی دیگر علت مخالفت کافکا با بوروکراسی را آنارشیسم میدانند. دیگرانی نیز هستند که کارهای او را از دریچهٔ یهودیت (بورخس یادداشتهایی در این زمینه دارد) یا فرویدیسم (به دلیل مشاجرات خانوادگی کافکا) یا تمثیلهایی از جستجوی متافیزیکی به دنبال خدا (یکی از معتقدان این نظریه توماس مان بود) میبینند. تم بیگانگی و زجر کشیدن بارها و بارها در آثار مختلف ظاهر میشود، و با تأکید بر این کیفیت، محققانی مثل ژیل دولوز و فلیکس گواتاری است که عقیده دارند کافکا بیش از نویسندهای تنهایی است که از سر رنج مینویسد، و کارهای او سنجیدهتر و «شادتر» از چیزی هستند که به نظر میرسند. گذشته از این، با خواندن یکی از کارهای کافکا به صورت مجزا ـ با تمرکز بر بیهودگی تقلای شخصیتها و بدون توجه به زندگی خود نویسنده ـ است که طنز کافکا مشخص میشود. کارهای کافکا از این منظر ربطی به مشکلات خود او در زندگیش ندارد، نمایانگر ساختگی بودن مشکلات آدمهاست. زندگینامه نویسان گفتهاند که خیلی پیش میآمده که کافکا قسمتهایی از کتابهایی که رویشان کار میکرده را برای دوستان نزدیکش بخواند، و در این خوانشها همیشه بر جنبهٔ طنزآمیز نثر متمرکز بوده. میلان کوندرا طنز کافکا را در اساس فراواقعگرایانه و الهامبخش هنرمندانی جون فدریکو فلینی، گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس و سلمان رشدی میداند. مارکز میگوید با خواندن مسخ کافکا بود که فهمید «میتوان جور دیگری نوشت»."[1] کسانی عقیده دارند فرانتس کافکا نمونه کلاسیک نویسنده مدرن است که گرفتار تشویش کور و ترس میباشد. و وضع استثنایی او را ناشی از این حقیقت میدانند که شیوه مستقیم و روشنی را برای بیان تجربه اساسی برگزیده و بدون کمک از تجربههای فرمالیستی این کار را انجام داده است. از طرفی هم معتقدند در آثار او محتوا تعیینکننده شکل زیباییشناختی است. به همین علت نام کافکا را در شمار نویسندگان بزرگ رئالیست مینویسند.[2] کیرکه گارد میگفت: «هرچهقدر اصالت فرد بیشتر باشد، بیشتر دچار هراس است.» کافکا که در اندیشة «کیرکه گارد»ی بدیع است، این تشویش و جهان تجزیهشدهای را توصیف میکند که هم مکمل و هم علت آن است. پس باید قایل به این باشیم که کافکا فردی مشوش و هراسناک است و از آن طرف موفقیت او را هم از همین تشویش و هراسش بدانیم. اما آیا از یک فرد با این ویژگیها میتوان انتظار داشت رمانی چون قصر را بیافریند که نه در شخصیت اول آن از تشویش خبری ایست و نه درافراد دهکده هراسی دارند که خودشان باشند و همهچیز را همانطور پذیرفتهاند که هست و بالتبع افراد قصر. آدرنو مینویسد: «آنچه انسان را شگفتزده میکند هولناکی آثار کافکا نیست، بلکه واقعی بودن آنان است.» اما کافکا فراواقع گراست او بیش از آنچیزی می بیند که دیگران درک میکنند. مسخ نمونه بارز آن است و رمان ناتمام قصر عینیت آن. نوع حرکت ک. در زمان و مکان با نوع حرکت افراد دهکده در همان زمان و مکان متفاوت است. خستگی ناشی از حرکت در مکانی که ک. به آنجا تعلق ندارد. اجبار ک. برای حرکت کردن با برناباس و یا خواهرش و صحنههایی از این قبیل که در جای خود آن را برمیرسیم. در داستان آمریکانیز هتلی با آن همه اتاقهای نامحدود و کارکنان بسیار حتی برای مدیریت برجهای امروزی نیز نمیتواند واقعیت باشد. شاید اگر کافکا با واقعیتهای زندگی همانطور کنار میآمد که کامو آن را گذراند و عمرش کفاف آن را میداد تا از خودنگری گامی فراتر بگذارد و به جای محکوم کردن طبیعت و بخصوص آن همه نقد بر نوع تربیت پدرش، به واقعیت انسان میپرداخت - کاری که در رمان قصر انجام شده و رفتار افراد دهکده برای خانوادهای مثل برناباس قابل توجیه است- آنوقت میشد گفت کافکا واقعگرا است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:41 توسط سایه |
|
|
خواستم چیزی بگویم شبیه نرمی آب یا آبی ماه لب تر نمیکند بغض در گلوی نامرد زمان .... زهرخند آخرین ضرب ۶۰ تقدیر نبود کودکی پشت حرفهای بزرگ گم میشد حالا شاید بشود با سکوت تالابی پست پشت پلک چشمهای سورمهای صورتی بود بدون لبخند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:5 توسط سایه |
|
|
ساعت 30 دقیقه بامداد روزی که هنوز نرسیده داغ آمدنش را بر دلم میگذارد. روی تختخواب مینشینم و پاهایم را تا روی سینهام بالا میآورم و آرام به آغوششان میکشم. دستهایم را پشت ساقهای خستهام قلاب میکنم. نرمی صورتم را روی ایستادگی زانوهایم خیمه میزنم. شانههایم دیگر تحمل این همه غم را ندارد. انگار در من کسی به شتاب سقوط میکند و من فقط فریادش را از اعماق سالهای صبوریم میشنوم. زجهای مبهم و بعد سکوتی مرگآور. آوار میشوم بر خودم. چشمهایم را میبندم تا از آنچه هستم تنهاتر باشم. در گرمای تابستان سرد و سخت میلرزم از وحشت این همه بیکسی. من فرو میریزم از قطره قطره اشکهایم اما چه بیروح و خشک. به خشکی کویری که هر روز مرا میبلعد و از عطش من سیراب نمیشود. چه سرابی است زندگی که نه مرا به آن حسرتی است و نه عطشناکم تا به دیدنش دلخوش کنم. دست میبرم لابلای شلشال سیاه موهایم تا نوازششان را روی کشیدگی گردنم بریزم و و هی تاب بدهم تنم را زیر بندبند بافتههایش که حالا هر شاخهاش اشکهایم را از زیر چانهام دور میکند. میان اینهمه فقط دل به رضای او داده بودم اما او هم نیست تا برای این همه عشق درمانی جگرسوز بیاورد و مرا بسوزاند تا خودم را فراموش کنم. هواي باران داشت نگاه غمگينم چه تلخ مي رفتي چه تلخ شيرينم شب جدايي با تمام محجوبي ترا صدا مي زد سكوت سنگينم ستاره ها گفتند كه باز مي گردي چه زود باور بود دل دهن بينم سكوت سر خم را كه ديده اي آيا نمي كشي دستي به بال خونينم بيا و از تاراج مرا حفاظت كن مرا كه چون باغي شكسته پرچينم كجاست كجاست محتاجم به سكر چشمانت كه شعر هم امشب نداد تسكينم1 ..................................... 1.متاسفانه نمی دانم شعر از کیست کامنت جناب بهرام مرا بر آن داشت تا نوشتهای به نام سیب کال را در ادامه بیاورم. اگر دوست دارید بخوانید چهارسالگی این دخترک را... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:15 توسط سایه |
|
|
همه چیز را باور کردهام حتی دروغهایی که به خودم میگویم... همهاش راست بود روزم سیاه بود و شبم شب او خمس میداد من واجبالزکات بودم یعنی شکمم به من دروغ میگفت؟ یا این دروغ راست بود...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:27 توسط سایه |
|
|
هرجا هم بروی آسمان همین رنگ نیست، مگر با عسلی چشمهای خودت به آن نگاه کنی. ............................................................... خواستم گریه کنم یادم آمدم مردهام اشکهایم گونهای برای ریختن روي آن ندارد پشیمان شدم، خنديدم.. شماهم می خندید، نه؟ حتی دلی ندارم که برایش بخندم.. حرفهایم را فهمیدید.. اگرسر در نمیآوريد حق دارید.. من هم نفهميدم مردن یعنی چه.. شنيدم كه مردهام. شاید برای همین است که کسی گریه و خنده و حرفهای مرا نمیفهمد... مهم نيست همه يك روز اينطور ميشوند..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:2 توسط سایه |
|
|
هوا بس ناجوانمردانه تلخ است...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:53 توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
+ آمدهایم برای رفتن. سعی کنیم در این مدت کوتاه باعث رنج هم نباشیم.
+ عاقل عمل ميكند، احمق واكنش نشان ميدهد. + اقرار به اشتباه شجاعانهترين كار است. + دين زير مجموعه اخلاق است. + روح، انرژي هوشمندي است روان در ماده. |
| پیوندهای روزانه |
|
ویکیپدیا فارسی ایران تراک واژه شعر کهن فرهنگنامه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پیوندها |
|
نيلوفر خوابگرد ملكوت زمانه |
|
RSS
|